گاهی فکر میکنم درد واقعی،نه زخم روی پوست بلکه:
روی قلب آدمیزاده.
هر بار یکی میاد با حرفاش و کاراش جوری زخم میزنه بهت که نمیدونی چطوری تحملش کنی. بعضی وقتا اون زخم رو جوری میزنن که نه تنها جاش میمونه بلکه تا چندین سال خوب نمیشه. میدونی درد بیشتر برای زخم نیستا برای اینه که شخصی که جونت براش در میرفت بهت لطمه میزنه ولی خب هر زخمی یه خوبی داره دیگه مثلا یاد میگیری دیگه به کسی اعتماد نکنی یا مثل بقیه راحت دروغ بگی
بعضی وقتا این زخما اونقدر عمیقن که دیگه جون نداری تحملش کنی فقط دلت میخواد دیگه نباشی
البته یه نبودن عادی نه جوری که انگار تا الان وجود نداشتی و کسی یادت نیوفته
نمیدونم تا حالا پیش اومده برات یا نه ولی اینکه بغض راه نفست رو ببنده خیلی دردناکه نه میتونی نفس بکشی نه میتونی گریه کنی انگار لبه ی یه دره وایسادی نه میتونی بپری نه میتونی بمونی
#دلارا
درد بی درمان شنیدی؟ حال من یعنی همین
بی تو بودن درد دارد، می زند من را زمین..
در میان انبوه کاغذها، یک عکس...
چیزی میان آن همه برگهی زرد و خاکگرفته برق میزد. دستم را جلو بردم، انگشتانم به گوشهی کاغذی براق خورد. بیرونش کشیدم. یک عکس قدیمی بود؛ رنگها کمی پریده، اما لبخند تو هنوز زنده بود، درست مثل همان روز که بیهوا خندیدی و گفتی: "یه روز این عکس میمونه و ما نمیمونیم."
نشستم کنار میز، عکس را روی زانویم گذاشتم. عطر کاغذها با بوی کهنگی قاطی شده بود، و میان آن بوی فراموششده، چیزی از تو هنوز مانده بود… شاید صدایت، شاید لمس نگاهت.
سالها گذشته، اما انگار هنوز گوشهی اتاق، زمان همانجا ایستاده.
نور کمرنگ غروب از لای پرده افتاده بود روی چهرهات در عکس. لبخندت… مثل همیشه، آرام و مطمئن.
لبخند زدم، اما اشک داغی از روی گونهام لغزید و روی همان عکس چکید.
کاش آن روز، وقتی رفتی، چیزی گفته بودم.
کاش فقط گفته بودم… نرو.
#گلادی
زندگی وقتی به من لبخند زد دقیقاً همان لحظهای بود که تو بیخبر و بیادعا وارد روزهایم شدی؛ نه با وعده، نه با هیجانهای اغراقشده، فقط با حضوری آرام که آهسته اما عمیق همهچیز را تغییر داد، انگار جهان تصمیم گرفت برای یک نفر مهربانتر باشد و آن یک نفر من بودم، و من همانجا فهمیدم که لبخند زندگی همیشه شبیه اتفاقهای بزرگ نیست، گاهی شبیه یک نگاه ساده است، شبیه صدایی که اسمم را صدا میزند، شبیه راه رفتن کنار کسی که بدون حرف زدن هم حال دلت را میفهمد، با تو یاد گرفتم دوست داشتن یعنی امن بودن، یعنی بتوانی خودت باشی بدون ترس از قضاوت، بدون نیاز به توضیح، فقط بودن، فقط نفس کشیدن کنار هم، زندگی وقتی به من لبخند زد که دیدم حتی روزهای معمولی هم میتوانند دوستداشتنی باشند اگر تو در آنها حضور داشته باشی، اگر خندهات در گوشهای از روز جا بگیرد و نگاهت مثل نخ نامرئی حواسم را جمع کند، آنجا که فهمیدم عشق قرار نیست شلوغ باشد، قرار نیست دنیا را زیرورو کند، کافیست آرام باشد و ماندنی، کافیست هر روز انتخابت کند و هر روز انتخابش کنی، و من در همین سادگیِ عمیق فهمیدم لبخند زندگی گاهی فقط شبیه توست؛ واقعی، آرام و چیزی که دلم میخواهد برای همیشه ادامه داشته باشد.
#گلادی.
شَبهایِروشَن؛
من دوست نداشتم؟! من نصف شب از خواب میپریدم ببینم آنلاین شدی یا نه..
اینو ادامه بدید
من دوست نداشتم؟!
ادامه اش با شما...
من دوستت نداشتم!؟ منی که اهنگام قطع نمیشد به خاطر تو و ویسات اهنگام رو قطع میکردم
#دلارا
من دوست نداشتم؟ آنقدری آخر شب فکرم درگیرت بود که برای رها شدنش خوابیدم تا صبح خوابتو دیدم
#گلادی
من دوستت نداشتم؟
یروزی به خود آمدم و دیدم خنده هایت باعث میشوند دیگر دردهایم را حس نکنم ، صدایت باعث میشود ضربان قلبم آرامتر شود و به قلب و مغزم نفوذ میکند. بین گریه هایم به سیاهچاله چشمانت فکر میکردم و ناخودآگاه، گریهام تبدیل به لبخندی میشد که متعلق به تو بود. بجز پیام های کوتاه ، با کسی صحبت نمیکردم ؛ اما با تو ، زمان کم می آوردم برای صحبت کردن. اخر دل کندن از صدایت و مسخره بازی هایت سخت بود. اما آیا تو مرا دوست داشتی؟ آیا تو مرا دوست داشتی که من شب ها را با خیال تو میگذراندم و تو درخیالی برای رفتن بودی؟
#پریزاد