eitaa logo
شَب‌هایِ‌روشَن؛
423 دنبال‌کننده
122 عکس
27 ویدیو
0 فایل
قَلب می‌نویسد و مَغز میخواند؛ داستانی را که چشمهایت در من آغاز کرد.
مشاهده در ایتا
دانلود
من سال‌هاست بعد تو مُردم ولی هنوز عطرت که می‌وزد کفَنَم تیر می‌کشد...
ای کاش غم هایی که برایم گذاشتی بمانند،اگر بروند بیشتر دلتنگت می شوم... آنها تنها سهم من از تو هستند؛
؛ | بعد از تو شوقی برای زندگانی نمی‌ماند...
شب‌هایی که با خواندن پیام‌هایمان طی می‌شد، دیگر فقط شب نبود؛ یه جور زنده موندنِ آروم بود. من می‌خوندم، لبخند می‌زدم، و فکر می‌کردم شاید این فاصله‌ها هیچ‌وقت به جدایی نرسن… ولی حالا همون پیام‌ها مونده‌ن، و من موندم و شبی که بدون تو، از هر سکوتی بلندتره. .
گاهی اطرافیان ، سکوتم را به معنای فراموشی و بیخیال شدن تعبیر می‌کنند ؛ انان نمی‌دانند که گویی در مغزم بازار مسگرا راه انداخته اند . اگر صدای درون سرم پخش شود ، گوش جهان کَر می‌شود ‌از حرف‌ها و افکاری که در ذهنم جاری است ؛ همان حرف هایی که از به زبان آوردنش‌ ، ترسیده‌ هستم اما پشیمان نه ! من به سکوت عادت دارم ، البته عادت دارم که نه ، بلکه مجبور به ساکت شدن هستم ، و این سکوت به معنای از یاد بردن نیست ، بلکه من فقط از موضوع و رخ دادن آن ، ناامید شده ام . نا امیدی به دلیل انتظار زیاد ..! می‌گویند انتظار و صبر خوب است ، اما روزگار مرا با حضرت ایوب اشتباه گرفته و انقدر انتظار صبوری دارد که به خستگی و نا‌امید شدن من اندکی فکر نکرده است ! و گاهی بی تفاوت بودن و سکوت ، از روی بیخیالی نیست ، که از انتظار بسیار است ؛ از درد و اندوه است ! :(
شَب‌هایِ‌روشَن؛
_
و تو عزیز ترین غم من هستی؛
گاهی زندگی همین‌قدر عجیب است؛ صبح با یک لبخند بیدار می‌شوی، با امیدی کوچک که هنوز تهِ دل‌ات مانده، با این فکر که شاید امروز از آن روزهایی باشد که همه‌چیز کمی بهتر پیش برود. شاید یک خبر خوب برسد، شاید یک اتفاق ساده، شاید فقط یک قهوه‌ی گرم و یک آسمان آفتابی کافی باشد که آدم را سرِ پا نگه دارد. و همین “شاید”ها هستند که آدم را می‌سازند؛ همان تکه‌های ریزِ امید که بی‌صدا، اما محکم، به دل می‌چسبند. اما بعد، ناگهان، یک چیز کوچک همه‌چیز را عوض می‌کند. یک سکوت، یک دیر رسیدن، یک جوابِ نصفه‌نیمه، یک یادآوریِ تلخ از چیزی که هنوز درست نشده. و همان‌جا، وسطِ همان لبخندِ نیمه‌کاره، غمی می‌نشیند که انگار از قبل منتظر بوده. غمی که بلند داد نمی‌زند، ولی آرام‌آرام خودش را به همه‌جا می‌رساند. می‌نشیند کنار شادی، دستش را می‌گیرد و با خودش می‌برد. و شاید هنرِ زندگی همین باشد؛ این‌که بتوانی هم‌زمان هم بخندی و هم دلت گرفته باشد. هم امیدوار بمانی و هم از ترسِ شکست، دلت نلرزد. هم بخواهی ادامه بدهی و هم گاهی دلت بخواهد فقط برای چند دقیقه، همه‌چیز را رها کنی و هیچ‌چیز را نفهمی. آدم‌ها خیلی وقت‌ها با همین دو حس زنده‌اند؛ با امیدی که نمی‌گذارد زمین بخورند، و با ناامیدی‌ای که یادشان می‌دهد اگر افتادند، دنیا به آخر نرسیده. خوشی‌ها همیشه پر سر و صدا نیستند. گاهی خوشی یعنی همین که هنوز نفس می‌کشی، هنوز می‌خندی، هنوز می‌توانی به فردا فکر کنی. و غم هم همیشه فاجعه نیست؛ گاهی فقط یک خستگیِ عمیق است، یک دلتنگیِ بی‌نام، یک حسِ مبهم که نمی‌دانی از کجا آمده، ولی آمده و نشسته وسط دلت. آدم می‌ماند بین این دو: بین اینکه بگوید «شاید درست شود» و اینکه آهسته زیر لب قبول کند «شاید هم نه». و درست در همین میان، زندگی جریان دارد؛ نه کاملاً روشن، نه کاملاً تاریک. چیزی شبیه غروب است؛ هم زیبا، هم دلگیر. هم پایانِ روز است، هم وعده‌ی یک طلوعِ دیگر.
هدایت شده از ـ فواد ›
حـسین‌جان‌ ، زندگیم اصلا روال نیست ، من رو فقط به شـَب‌اول محرم برسون .
- همه دلخوشی ما ز جهان است حسین (ع)...