هدایت شده از گسترده 8 ساعته
🔥صدایش بمتر و نزدیکتر شد، زمزمهای که فقط برای من بود:
-تو مال منی. حالا برو بیرون، به همه بگو
به س/ .نم فشارش دادم.
-نکن کمرت درد میاد .
-اخه جوجه من تو باشگاه ۳ برابر تو وزنه میزنم.
با چشماش که آدمو دیوونه میکرد در گوشم گفت :
- دیونتم
حالا برو اینو درار،نمیخوام کسی اینجوری ببینتت.
-اِاخیلیم خوبه سرگرد !
-ملودی اون روی منوبالا نیار، بدو تا خودم دست به کار نشدم که...🤫❤️🔥
https://eitaa.com/joinchat/3277522366C5acaf511c1
(رمان دارای صح/ ن. ههای فوق هیجانی)❤️🔥
هدایت شده از گسترده 8 ساعته
عش. ق دختره سر میرسه ببینید چکار میکنه
– این یارو چی میگه؟
صدامو میگیرم رو سرم...
– لال شدی؟ چرا جواب نمیدی!
آروم گفت: «راست میگه،میخوام باهاش ازدواج کنم .»
خنده های هیستریکی میکنم، تعادل ندارم
- چی میگی ؟ حالت خوبه؟ فقط همین؟ راست میگه؟ میدونی من کیام؟ مهردادما! میشناسی؟!الووو دِ نگام کن.
بی انصاف من بخاطر تو همه کار کردم... تو الان داری میگی میخوای بری....
دستشو کشیدم سمت ماشین
- اگر الان نیای به خدای احد و واحد روت خط قرمزی میکشم که نتونی پاکش کنی .
رفتم سمتش، همینطوری با تعجب منو نگاه میکرد، اما با کاری که جلوی همشون کردم...🤭❤️🔥
🔗 ادامهاش رو در کانال ملودی رمان بخون😍👇
https://eitaa.com/joinchat/3277522366C5acaf511c1