🔸اولین سلام صبحگاهی تقدیم بر ساحت مقدس و نورانی قطب عالم امکان، حضرت بقیه الله الاعظم روحی و ارواحنا فداء و حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام
🔸السَّلامُ علیکَ یا مولا یا بقیَّةَ اللهِ یا اباصالحَ المهدی ادرکنی اللهم عجل لولیک الفرج
🔸 السَّلامُ عَلَيْكَ يَا أَبا عَبْدِاللّٰهِ وَعَلَى الْأَرْواحِ الَّتِي حَلَّتْ بِفِنائِكَ، عَلَيْكَ مِنِّي سَلامُ اللّٰهِ أَبَداً مَا بَقِيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ، وَلَا جَعَلَهُ اللّٰهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنِّي لِزِيارَتِكُمْ، السَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ، وَعَلَىٰ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ، وَعَلَىٰ أَوْلادِ الْحُسَيْنِ ، وَعَلَىٰ أَصْحابِ الْحُسَيْنِ
🔸 دعایی که بر طبق روایت امام صادق علیه السلام در زمان غیبت امام زمان علیه السلام بایستی خوانده شود
( اَللّهُمَّ عَرِّفْنى نَفْسَكَ، فَاِنَّكَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنى نَفْسَكَ ، لَمْ اَعْرِف نَبِيَّكَ ؛ اَللّهُمَّ عَرِّفْنى رَسُولَكَ ، فَاِنَّكَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنى رَسُولَكَ ، لَمْ اَعْرِفْ حُجَّتَكَ ؛ اَللّهُمَّ عَرِّفْنى حُجَّتَكَ ، فَاِنَّكَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنى حُجَّتَكَ ، ضَلَلْتُ عَنْ دَينى )
🔸 امام صادق (علیهالسلام) فرمودند: به همین زودی به شما شبههای میرَسد، پس میمانید بدون نشانه و راهنما و پیشوای هدایتگر ، و در آن شبهه نجات نمییابد مگر کسی که دعای غریق را بخواند، گفتم: دعای غریق چگونه است ؟
فرمودند : میگویی { يَا اللّٰهُ يَا رَحْمَانُ يَا رَحِيمُ ، يَا مُقَلِّبَ القُلُوبِ ثَبِّتْ قَلْبِي عَلَىٰ دِينِكَ }
التماس دعای فرج
🔸فایل صوتی جزء سوم قرآن کریم با صدای استاد معتز آقایی(تندخوانی)
👆👆👆👆
خبر شهادت شهید ابراهیم باقری به روایت فرزند
ماجرا از آنجا آغاز شد که پدرم خواب شهادت خود را دیده بود؛ در دل بیابان، در تاریکی شب. شش ماه تا شهادت فاصله داشت و ما در فروردین ماه بودیم. پدرم باید در این شش ماه خود را برای این لحظه آماده میکرد. سرانجام آن لحظه موعود فرا رسید و مهلت ششماهه زندگی دنیوی او به پایان رسید.
یک روز پدرم در حالی که قاب عکسی در دست داشت، وارد خانه شد. ابتدا تصور کردم عکس حضرت امام خمینی (ره) یا مقام معظم رهبری است که قاب کرده تا در قسمتی دیگر از خانه نصب کند. اما هنگامی که قاب را برگرداند، با کمال شگفتی دیدم عکس خودش است. در آن لحظه، عمهام نیز مهمان ما بود. همه یکصدا پرسیدیم: «این چه قاب عکسی است که برای خودت درست کردهای؟» پدرم پاسخ داد: «این آخرین قاب عکس من است. امروز خودم به عکاس سفارش دادم و گفتم برای مراسم من، آن را به بهترین شکل طراحی کند.» او افزود که این سخن را جدی به عکاس گفته، اما گویا عکاس حرفش را جدی نگرفته بود.
آن شب، پدرم در میان خانه، روبهروی قاب عکس نشست و برای شهادت قریبالوقوع خود با صدای بلند گریست. این صحنه ما را بهتزده کرد که چرا پدر برای خود گریه میکند. سپس رو به ما کرد و گفت: «این عکس برای مراسم خودم است که سفارش دادهام. شما نیز خود را آماده کنید.» عمهام که سخت ناراحت شده بود، همراه پدرم به گریه افتاد. پدرم او را دلداری داد و خطاب به عمه و مادرم گفت: «مهلت من به پایان رسیده و این شش ماه تمام شده است. شما هم خود را برای کنار آمدن با نبودنم آماده کنید.»
از آن روز به بعد، حال و هوای پدرم دگرگون شده بود. آرام و بیشتر اوقات ساکت بود. سه روز مانده به آغاز ماه مبارک رمضان، پدرم برای تأمین مایحتاج یک ماه خانواده خرید کرد و به مادرم گفت: «برای یک ماه خرید کردهام تا وقتی من نیستم، نگرانی نداشته باشی.» سپس بار دیگر تأکید کرد: «مرا حلال کنید.» سه روز بعد، یعنی نخستین روز ماه مبارک رمضان، راهی کردستان شد. قرار بود تا دهم رمضان در مأموریت باشد.
شب پنجم رمضان، پدرم با خانه تماس گرفت و با مادرم صحبت کرد. پس از احوالپرسی همیشگی، من که کنار مادرم بودم، مدام اصرار میکردم از پدرم بپرسد کی به ایلام بازمیگردد. پدرم در پشت تلفن به مادرم گفت: «به مجید بگو خدا میداند کی برمیگردم. امشب مأموریت دارم. به او بگو برایم دعا کند.» سپس با مادرم خداحافظی کرد و برای همیشه گوشی را گذاشت.
آن روز، پنجمین روز ماه مبارک رمضان بود و همه اعضای خانواده روزه داشتیم. من با اینکه هنوز به سن تکلیف نرسیده بودم، همراه خانواده برای سحر بیدار شدم تا سحری بخورم و روزه بگیرم. گویی الهامی به همه ما رسیده بود که پدرمان برای همیشه رفته و به آرزویش رسیده است. هر یک از ما که از خواب برمیخاستیم، به مادر میگفتیم شبی عجیب دیدهایم.
خواهرم گفت: «خواب دیدم در میان تعدادی تابوت شهدا راه میروم.» برادرم گفت: «من خواب دیدم در مراسم تشییع جنازهای هستم.» برادر دیگرم گفت: «من اصلاً خوابم نبرد و تا سحر بیدار ماندم.» مادرم نیز گفت: «من هم حال عجیبی دارم و مدام برای پدرتان نگرانم. امشب، هر یک از شما بعد از اذان صبح، برای سلامتی پدرتان یک آیتالکرسی و یک جزء قرآن بخوانید، باشد که به سلامت از این مأموریت بازگردد.»
ساعت ۹ صبح همان روز، همه نگرانیهای سحرگاهی ما تعبیر شد. چند تن از بزرگان فامیل به همراه تعدادی از همکاران پدرم زنگ خانه را زدند و با چشمانی اشکبار وارد شدند. پس از مقدمهچینی، خبر شهادت پدرم را به ما دادند: «دیشب ساعت یک و نیم بامداد، ابراهیم توسط گروهکهای ضد انقلاب، منافقین و اشرار مسلح در نقطه صفر مرزی، در منطقه عمومی اورامانات کردستان شناسایی و ترور شد و به شهادت رسید. این شهادت قریبالوقوع و مظلومانه را به شما تبریک و تسلیت میگوییم.»
اما هیچگاه خبر شهادت پدرم باعث نشد روزه خود را بشکنیم. با زبان روزه برایش عزاداری کردیم و بر تحمل این فقدان بزرگ، برای همیشه ایستادگی کردیم.
شهید ششمین روز ماه مبارک رمضان
به روایت فرزند شهید ابراهیم باقری
🖇🤍
«وَ أَمِــنَ مَـنْ لَجَأَ إِلَـيْكُم»
«هر که به شما پناه آورد
امــان یــــافــــت اللّٰه🕊»
#شهید_حاج_قاسم_سلیمانی🦋
.
🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹
🌹 کانال رهروان سیدعلی خامنهای 🌹
📩 لینک عضویت:
https://eitaa.com/LeaderPath
🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️با بندگی خدا میتوانیم عاقبت بخیر شویم...
🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹
🌹 کانال رهروان سیدعلی خامنهای 🌹
📩 لینک عضویت:
https://eitaa.com/LeaderPath
🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊