چه ذوقی میکنم مضمونی از نام تو میچینم
چه زجری میکشم وقتی كه بیتم در نمیآید
چه بنویسم ز مضمونی كه در عالم نمیگنجد
چه بنویسم ز اورادی كه در دفتر نمیآید...
قلم خشك است و دفتر خشك و دستم خشك و ذهنم خشك
كه انگورِ ضریحت نیست … شعرِ تر نمیآید . . .
همانگونه كه سیب از کُندهی عریان نمیروید،
همانگونه كه صید از پنجهی لاغر نمیآید،
نجف گفتم به انگشترفروشان ذكر میخواهم
همه گفتند: بر دُرّ غیر ″یاحیدر″ نمیآید:)
بجویْ از ریشهی این بیتها در الغدیری كه
به اثباتِ غدیر از آن سند بهتر نمیآید!
خدا رحمت كند علامه را ـ با من بگو آمین ـ
دعایش میکنم كاری ز دستم بر نمیآید
چه رشكی میبرم بر خاك نعلینش كه میبینم
نشسته بر سر آن كفش و بر این سر نمیآید...
مساوی دیده دولت را و آب بینی بز را
كز او رنجاندن موری به كاهی بر نمیآید
علی كه از علیبودن نمیافتد به غفلتها
طلا كه در كنار خاك و خاكستر نمیآید
علی جز از برای حفظ دین رزمی نكردهست و
سخن جز از عدالت بر سر منبر نمیآید
برادر خواند حیدر را پیمبر؛ خوب میدانست
كه از آن نابرادرها برادر در نمی آید...