چه رشكی میبرم بر خاك نعلینش كه میبینم
نشسته بر سر آن كفش و بر این سر نمیآید...
مساوی دیده دولت را و آب بینی بز را
كز او رنجاندن موری به كاهی بر نمیآید
علی كه از علیبودن نمیافتد به غفلتها
طلا كه در كنار خاك و خاكستر نمیآید
علی جز از برای حفظ دین رزمی نكردهست و
سخن جز از عدالت بر سر منبر نمیآید
برادر خواند حیدر را پیمبر؛ خوب میدانست
كه از آن نابرادرها برادر در نمی آید...
سخن جایی تمایل كرد كه قافیه شد سختش
اگر حقی ز ما خورده شده باشد سر وقتش
كنون در مثنوی باید بگردانم قلم را چون
غزل ” قافیه محدود ” است؛ از او بر نمیآید:
به گردابی در افتادم كه پایانش نمیبینم
شباشب خواب اگر بینم جز ایوانش نمیبینم
بیات ترك میبالد به خود شأن و مقامش را
مؤذن زاده وقتی می برد با شوق نامش را..!
نمیخوانم نمازی كه اذانش بیعلی باشد
علی بود و علی بود و علی هست و علی باشد
خدا وقت وداعش با محمد یاعلی گفته
خدا الحق والانصاف گل گفتهست و در سُفته!