بیات ترك میبالد به خود شأن و مقامش را
مؤذن زاده وقتی می برد با شوق نامش را..!
نمیخوانم نمازی كه اذانش بیعلی باشد
علی بود و علی بود و علی هست و علی باشد
خدا وقت وداعش با محمد یاعلی گفته
خدا الحق والانصاف گل گفتهست و در سُفته!
چه خوشبختیم كه مستیم جامی از ولایش را
خدا از ما نگیرد سایهی تُرد عبایش را...
نگاهش زَهره میتَرکاند از دم عبدودها را
به رقصِ ذوالفقارش جویخون كردهست صحرا را
به هر سنگی كه ابراهیم بر كعبه بنا میکرد
عرق از چهره میافشرد و حیدر را صدا میکرد
عصای موسیِ عمران كه آن بودهست و این بوده
دمی با ذوالفقار حیدر ما همنشین بوده
میان مثنویگفتن غزل میجوشد انگاری
حماسه از تغزل جامهای میپوشد انگاری
به هر در میزنم آیینه را هایی كند امشب
كه عینالله ما را هم تماشایی كند امشب
تماشا میکنم اوجِ بلندای كلامش را
به حیرت مینشینم شیوه و راه و مرامش را
چه میآید ز من غیر از غلامیِ غلامانش
چه میآید ز من غیر از به لب تكرار نامش را