امروز بابا لکنت زبونم رو مسخره کرد. خیلی سعی کردم گریه نکنم، چون منظوری نداشت. چون از عمد مسخره نکرد، چون خسته شده بود از من و بیدقتیهام. نمیخواست مسخره کنه، انقدر بیدقتی کرده بودم که عصبانی شده بود. هر روز بساط دوصفحه ریاضی همینه. هرروز من و بابا دعوا میکنیم. هرروز گریه میکنم، سر ریاضی نه. سر چیزای دیگه. سر دلتنگی ها، نبودن ها، دیدار ها، آخرین ها، دوست ها، حسرت ها، من حتی برای گربه دمکنده سر کوچه هم گریه میکنم.
من خیلی گریه میکنم. من همیشه گریه میکنم.
اشتباه.
من کاری جز گریه کردن بلد نیستم، مخصوصا از دست پریا😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
گریه کردن که چیزی نیست یکم دیگه ام بگذره خودمو میکشم
هدایت شده از توابین | سید مصطفی موسوی
شاید چون خدا هم تنهاست و ما هم بندهی خدا هستیم من همهجا تنها بودم. صبح روزی که با اضطراب رفتم کنکور تجربی بدم تنها بودم. صبح روزی که بدون اضطراب رفتم کنکور هنر بدم هم تنها بودم. بعدش که قرار بود امتحان ورودی حوزه علمیه رو توی مدرسه شهیدمطهری میدون بهارستان برگزار کنن هم تنها رفتم. تنها بودم ولی همیشه دورم شلوغ بود. من خیلی دوست و رفیق دارم. از هشت صبح که پاشم تا هشت شب اگه بخوام به یکی یکیشون زنگ بزنم شیرین دو سه ماه طول میکشه برگردم به نفرِ اول. دایرکتمم همین بود واسه همین خیلی جواب نمیدادم. دایرکت رو که باز میکردی همهجور پیامی بود. مثلِ اتاقِ اعتراف کشیشها. مجلس شادی و مجلس عزا با هم ولی اونجا هم من تنها بودم. عجیبه روزی که گواهینامهی ماشین قبول شدم - که خیلیها نشدن- هم تنها بودم. حتی وقتی شیرینی گواهینامه موتور رو هم گرفتم تنها بودم. این تنهایی چقدر باوفاست ما رو ول نمیکنه نه؟ تنها رفتم فرودگاه که برم سوریه و تنها برگشتم که ای کاش برنمیگشتم. وقتی رفتیم زابل که چندتا زندانی رو با پولهای خیریه آزاد کنیم هم من از اونایی که تو بند بودن، تنهاتر بودم. کرونا که گرفتم دقیقا چهارده روز تو انفرادی اتاقم بودم. فقط میرفتم گلاب به روت دستشویی و برمیگشتم. افسردگی هم از دستم در میرفت اگه بود! ولی این عادت به تنهایی خوبیش اینه اگه نظام، زبونم لال، روم به دیوار، برگرده و بندازنم انفرادی به تنهایی عادت دارم. یعنی حتی اگه تصمیم بگیرن زندانهاشون رو هم پر نکنن و تنهایی هم از طناب دار اون تیر چراغ برق خیابون ولیعصر آویزونم کنن هم خیلی ناراحت نمیشم چون عادت دارم. امیدوارم بقیه هم ناراحت نشن.
سید مصطفی موسوی
@ir_tavabin