هدایت شده از "پیچکِ سمی"
میخواستم برای مدتی غیب بشم از ایتا
یهو یادم اومد همه ی دار و ندارم توی ایتا عه
هدایت شده از June 9
از اینکه بابت دوباره جنگ شدن ته دلم احساس خوشحالی میکنم به شدت عذاب وجدان
هدایت شده از ⌝ آرتـــور مـیـــم ¦ AM ⌞
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☇ 𝙅𝙤𝙞𝙣 𝙐𝙨 ⁝ @ArthurMeMe🪶'
هدایت شده از sounds
JAGWAR TWIN موزیکدلjagwar_twin_bad_feeling.mp3
زمان:
حجم:
5.7M
0:25
ولی اینجا هیچ چیز پرفکت نیست و ما داریم گریه میکنیم
اشتباه.
0:25 ولی اینجا هیچ چیز پرفکت نیست و ما داریم گریه میکنیم
ولی اینجا همه چيز پرفکته و هیچ کس گریه نمیکنه و همچنان من احساس بدی نسبت بهت دارم.
اشتباه.
ولی اینجا همه چيز پرفکته و هیچ کس گریه نمیکنه و همچنان من احساس بدی نسبت بهت دارم.
بنده برای واقعی وقتی میریم یزد و اون یه نفر:
اشتباه.
0:25 ولی اینجا هیچ چیز پرفکت نیست و ما داریم گریه میکنیم
I don't know, dude
I got a bad feeling bout you
هدایت شده از Into it (ngc3918)
خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت
هدایت شده از دارم دیوانه میشوم
او اینجاست. قاتلم را میگویم.
خیلیوقت است که اینجاست، گمانم چندین سال شاید هم از زمانی که با من متولد شد، از لا بهلای لخته خونهای غلیظم با من قد کشید و سیاه شد.
من وجودش را حس میکردم، از همان دورهی طفولیت، هرگاه غصهام میشد با تمام سیاهیاش در آغوشم میگرفت اما بعد از مدتی رهایم میکرد.
حالا او اینجاست، کمین کرده.
بلندتر میخندم تا صدای تهدیدهایش را نشنوم، قهوه نمیخورم تا در انتها او را لابهلای لکههای تهمانده فنجانم نبینم و شبها زودتر میخوابم تا صدای لالاییاش دم گوشم را که میگوید: «میدانم بیداری» را نشنوم
در تاریکی با شنل سیاهش ترسناکتر میشود، راستش را بخواهید گاهی وقتها به پایین نگاه میکنم و میبینم اندکی از آن سیاهیهایش به من منتقل شده. و گاهی که سینهام تنگ میشود سیاهی غلیظتر و سنگینتر میشود.
تقصیری ندارد، گاهی دستش را به قصد و نیت مرهم روی سینهام میگذارد و درد آن لمس اشک میشود.
او اینجاست، درونم رخنه کرده!
اما من دیگر اشکی نمیریزم...
بهجایش کلیدم را در خانه جا میگذارم، به چایم نگاه میکنم و متوجه نمیشوم کِی سرد شد، دراز میکشم و احساس میکنم بهجای قلب تکه آجرهایی در سینهام حمل میکنم و یا حتی نمیفهمم چگونه تمام روز مشکیام.
حالا ما یکی شدهایم، البته نه به منظور همدست و رفیق هم شدن.
هنوز هم برخی رگهایم رد قرمزی بهجای سیاهی در مخزن دارند برای همین روز.
نور در میان تاریکی میتابد، کسی منکر این میشود؟
راستش من در هر صورت بازندهام، برای کشتنش، برای چاقو بردن زیر گلویش، برای هفتتیر خالی کردن بر روی اعصابش و در نهایت برای بُریدن نفسش باید قسمتی از خودم را بکشم تا نور از میان این زخمها بتابد، مگر نه؟