هدایت شده از گاهی فکر میکنم.
گاهی فکر میکنم، تمامی این مصیبتها و سختیهایی که وجود دارن و برای ما وحشتناک هستن، همشون در نهایت ما رو به مرگ میرسونن، پس شاید دیگه جای نگرانی نباشه.
میدونید امروز تو صف رسیدن به ضریح وایساده بودم، یه نوزادی بغل مامانش جلوم بود. خیلی کوچولو موچولو بود. باهاش حرف زدم، خیلی حرف زدم. برای اولین بار نوزاد به دلیل من گریه نکرد، من گریه کردم.
اشتباه.
میدونید امروز تو صف رسیدن به ضریح وایساده بودم، یه نوزادی بغل مامانش جلوم بود. خیلی کوچولو موچولو بو
کی فکرشو میکرد وقتی با نوزاد حرف میزنم گریم بگیره؟