میدونید امروز تو صف رسیدن به ضریح وایساده بودم، یه نوزادی بغل مامانش جلوم بود. خیلی کوچولو موچولو بود. باهاش حرف زدم، خیلی حرف زدم. برای اولین بار نوزاد به دلیل من گریه نکرد، من گریه کردم.
اشتباه.
میدونید امروز تو صف رسیدن به ضریح وایساده بودم، یه نوزادی بغل مامانش جلوم بود. خیلی کوچولو موچولو بو
کی فکرشو میکرد وقتی با نوزاد حرف میزنم گریم بگیره؟
اشتباه.
بذارید یه چیز خنده دار امشب رو تعریف کنم برم
آقا من بعد از اینکه دو ساعت و نیم به صورت کامل روبه روی ضریح، صحن امام هادی (اون ته کنار در، ردی پله) نشسته بودم گفتم برم زیارت.
اشتباه.
آقا من بعد از اینکه دو ساعت و نیم به صورت کامل روبه روی ضریح، صحن امام هادی (اون ته کنار در، ردی پله
رفتم و زیارت کردم و گریه ام گرفت (شانس👍👍)