اشتباه.
یه روز درحالی که بالای چهارپایه وایسادم زنگ میزنم حمیدوند، نه فورا ولی حتما.
Someday I'll wake and rub my eyes
And in that land beyond the skies
You'll find me
I'll be a laughing daffodil
And leave the silly cares that fill
My mind behind me
از همیشه تنهاتر
عشق تو کوچه گرد کرد مرا، این منِ از همیشه تنهاتر
در غمت ای غم تو عاشق سوز! چشم من کاش هر چه دریاتر
شهر در انتظار رؤیت توست، همه از روی بام چشم به راه
چون قرار است ماه من روزی، باشی از روی نیزه پیداتر
شهر در انتظار رؤیت توست، همه آمادهٔ پذیرایی
همه شهر حاضرند ولی بام ها، سنگ ها، مهیاتر
چهکند کاروان اگر کوفه؟ چهکند کاروان اگر در شام؟
این همه پرسشِ بدون جواب و یکی از یکی معماتر
میشود دید هر کجا حتی، بین این کاسه آب، عکس تو را
با لب خشک می شود حالا، آخر قصهام چه زیباتر...
- رضا یزدانی