هدایت شده از ܣܝ̇ߺܥوܝ̇ߺܘ 🏴
به دوتا چیز نباید اعتماد کرد
۱.اتش بس در خاورمیانه
۲.اینم حتما یه چیزی هست نباید بهش اعتماد کنی بعدا اضافه میکنم
من واقعا میگم اون سمت توی خوابام یه زندگی جدید تشکیل دادم. ماجرا دارم، و توی خواب یسری خوابای قبلیم رو یادم میاد. مکان بعضی خوابام یکیه. یعنی من اون مکان رو میشناسم، میدونم از اینور برم به کجا میرسم و از اونور برم به کجا میرسم. و جالب اینجاست اون مکان ها توی دنیای واقعی وجود ندارن.
هدایت شده از Tweety
پروفسور برلین وقتی میاد ایران میبینه بانکاش نه تنها هیچی واسه دزدین نداره، بلکه اپلکیشناش هم خرابه
@TwitterEy
کلاس هفتم که بودم، مدیر تصمیم گرفته بود به دیوارای پوست پوست شدهی مدرسه رو یه رنگی بزنه. بخاطر همین یه نقاش آوورده بود. یه مرد شاید پنجاه و خورده ای ساله با ریش های بلند. از دور به نظر خشن میومد اما اینجوری نبود. خیلی مهربون بود.
زنگ آخر چهارشنبه بود، روی چهارپایه بلندی که گذاشته بود نشسته بود و داشت روی دیوار طرح میزد. من و محدثه - هم سطح اون، حدود دو متر اونور تر - روی پلهها نشسته بودیم. قمقمهی صورتی محدثه دستم بود و داشتم به محدثه حرف میزدم در رابطه با اینکه "نقاشیش خداوکیلی خوبه" محدثه هم داشت تایید میکرد.
یهو این آقای نقاش برگشت مارو نگاه کرد. یعنی دقیق تر بخوام بگم، منو نگاه کرد. چون محدثه پشتش به اون سمت بود و من جلوی چشم آقای نقاش بودم. باور کنید به خودم لرزیدم. موندم چیکار کنم. ناخودآگاه قمقمهی محدثه رو گرفتم سمتش و گفتم "آب میخورید؟" محدثه داشت بابت کاری که کردم خودکشی میکرد. آقای نقاش یه نگاه عاقل اندر سفیه کرد و خندید. سرش رو تکون داد و گفت "نه، دست شما درد نکنه". منم هولهولکی گقتم "خسته نباشید" و دست محدثه رو کشیدم و بلند شدیم از اون مکان دور شدیم. طوری که دیگه توی چشم آقای نقاش نباشیم.
زنگ خونه خورد و رفتیم سر کلاس تا وسایلمون رو جمع کنیم و بریم. توی کلاس، یه لحظه به سرم زد. با خودم گفتم یه کاغذ میدم بهش برام یه نقاشی بکشه. به محدثه که گفتم، خیلی شدید مخالفت کرد. محدثه میترسید از اینکارا. خوشش نمیومد. میگفت آبرومون میره. منم اهمیتی ندادم و یه کاغذ و مداد برداشتم و دوییدم توی حیاط مدرسه. داشت وسایلش رو جمع میکرد.
با عجله رفتم سمتش، گفتم "آقا، میشه برام یه نقاشی بکشید؟" و کاغذ و مداد رو سمتش گرفتم. نگام کرد. گفت "چشم خانوم کوچولو!" و من تبدیل به یک "هیهیههیهیهیی" شدم. کاغذ رو ازم گرفت اما مداد رو نه. از توی جیبش یه مداد مخصوص طراحی درآورد و شروع کرد به کشیدن. کم کم بچها دورش - دورمون😔 - جمع شدن. اولش نفهمیدم چی میکشه. یک دقیقه و شاید کمتر طول کشید تا کاغذ رو بهم داد. ذوق کرده بودم. بهش گفتم" دستتون درد نکنه" گفت "خواهش میکنم" و جمعیت دانشآموزا راه رو باز کردن تا بره. من متحیر به نقاشی نگاه میکردم. بچها ازم گرفتن تا دونه دونه نگاه کنن.
اشتباه.
زنگ خونه خورد و رفتیم سر کلاس تا وسایلمون رو جمع کنیم و بریم. توی کلاس، یه لحظه به سرم زد. با خودم گ
برای همه عجیب بود که چجوری توی این مدت زمان کم یه نقاشی کشیده و داده. همه تعجب کرده بودن. منم همینطور.
نقاشی، عکس سه رخ یک دختر که موهاش ریخته بود روی یکی از چشماش بود. خیلی ظریف نبود اما معلوم بود دختر خوشگلیه. من هنوزم نقاشی رو دارم. هنوز به این فکر میکنم که "اون دختر، کدوم دختر همسایهایه؟" که "داستان پشت سر اون دختر چیه؟". خیلی بهش فکر میکنم. هنوز نقاشی رو میبینم، دلم میگیره. به آقای نقاش مهربون فکر میکنم. به دختر توی کاغذ فکر میکنم. به اینکه آقای نقاش به دختر رسید؟ یا نرسید؟ به اینکه اون دختر الان چیکار میکنه؟ اون دخترهم مثل آقای نقاش پیر شده؟ خیلی بهش فکر میکنم. خیلی.