نقاشی، عکس سه رخ یک دختر که موهاش ریخته بود روی یکی از چشماش بود. خیلی ظریف نبود اما معلوم بود دختر خوشگلیه. من هنوزم نقاشی رو دارم. هنوز به این فکر میکنم که "اون دختر، کدوم دختر همسایهایه؟" که "داستان پشت سر اون دختر چیه؟". خیلی بهش فکر میکنم. هنوز نقاشی رو میبینم، دلم میگیره. به آقای نقاش مهربون فکر میکنم. به دختر توی کاغذ فکر میکنم. به اینکه آقای نقاش به دختر رسید؟ یا نرسید؟ به اینکه اون دختر الان چیکار میکنه؟ اون دخترهم مثل آقای نقاش پیر شده؟ خیلی بهش فکر میکنم. خیلی.
میدونید چی بیشتر از همه من رو ناراحت میکنه؟ اینکه نه آقای نقاش رو میتونم ببینم نه اون دختر رو و نه داستانش رو.
اشتباه.
شاید داستانی نداره؟
ولی این قضیه که داستان داشته باشه خیلی ناراحت کننده است. ولی اگه داستان نداشته باشه خیلی بیشتر ناراحت کننده است.
اشتباه.
فکر کن بعد از چهل سال هنوز عاشق یک نفر باشی. یک دختر که نتونستی بهش برسی. که اونم دوستت داشته ولی تقدیر شما دوتار از هم جدا کرده. که بزرگ ترین حسرتت اونه. که هنوز وقتی میخوای یه نقاشی بکشی بهش فکر میکنی و سعی میکنی به خاطرش بیاری و بکشیش. که تحیر دختربچههارو میبینی از نقاشیش.
من نه فیلم عاشقانه میبینم و نه کتاب عاشقانه میخونم. ولی این یکی واقعا باید یه داستانی داشته باشه. این خیلی شاعرانه است. خیلی غم انگیزه.