اشتباه.
فکر کن بعد از چهل سال هنوز عاشق یک نفر باشی. یک دختر که نتونستی بهش برسی. که اونم دوستت داشته ولی تقدیر شما دوتار از هم جدا کرده. که بزرگ ترین حسرتت اونه. که هنوز وقتی میخوای یه نقاشی بکشی بهش فکر میکنی و سعی میکنی به خاطرش بیاری و بکشیش. که تحیر دختربچههارو میبینی از نقاشیش.
من نه فیلم عاشقانه میبینم و نه کتاب عاشقانه میخونم. ولی این یکی واقعا باید یه داستانی داشته باشه. این خیلی شاعرانه است. خیلی غم انگیزه.
من احساس میکنم بزرگ شم تبدیل میشم به آقای نقاش. از دور یکم ترسناک ولی سعی میکنم مهربون باشم، مخصوصا با بچها. ساکت و آروم و بیحاشیه. نقاشی میکشم. عاشق میمونم و همیشه یه مداد توی جیبم دارم.