شب قدر بود. وسط جوشن کبیر بودیم که یهو خبر آووردن رهبر جدید انتخاب شده. میکروفون رو یه آقایی از کسی داشت میخوند گرفت و به همه خبر رو رسوند. گفت آقا مجتبی خامنه ای، پسر امام رهبر شدن.
چه احساسی داشتم؟ هیچی. همه شروع کردن تکبیر گفتن. منم گفتم. یه عده داشتن از خوشحالی گریه میکردن. خب.. من باید چه احساسی داشته باشم؟ تو نبودی و همه چیز انگار تموم شده بود. انگار واقعا تو رفته بودی. انگار واقعا دیگه رهبر ما تو نبودی. باورم نشده بود. هنوزم باورم نشده. باید چه احساسی داشته باشم؟ مگه میشه رفته باشی؟ من هنوز باور نکردم.
قامت میبندم، پنج بار الله اکبر هم میگم، اما باور نمیکنم. مگه میشه واقعا دیگه نباشی؟ نمیدونم. بقیه احتمالا باور کردن که گریه میکنن. اما چطوری باور کردن؟ میشه به منم بگید که چطوری باور کردید که منم باور کنم؟ که منم گریه کنم؟ که قبول کنم دیگه نیستی؟
هنوز هستی. مگه میشه نباشی؟