بگیر از من این هردو فرمانده را
"دل عاشق" و "عقل درمانده" را
اگر عشق با ماست؛ این عقل چیست؟
بکُش! هم پدر هم پدر خوانده را
تو کاری کن ای مرگ! اکنون که خلق
نخواهند مهمان ناخوانده را
در آغوش خود "بار دیگر" بگیر
من این موج از هر طرف رانده را
شب عاشقی رفت و گم کرده ام
در شیشة عطر وامانده را...
-فاضل نظری
هدایت شده از آربی و خاندان بلک +دیگر نوادگان
الان میفهمم اگه قرار بود توی خانواده با یکی مثل خودم زندگی کنم کلکلشو خیلی وقت بود کنده بودم
هدایت شده از کارخونه ی متروکه ☫
راستش را بخواهی خودم هم دیگر نمیدانم، امیدوارم روزگاری برسد که همه چیز را بفهمیم. تنها فرقش این است که شاید بهایش نفس هایمان باشد که آن هم آنقدر ها مهم نیست، به هر حال مرگ همواره انتظار هر آن چیزی که بویی از حیات برده را میکشد. اگر نمیکشید، حیات را معنایی بود؟