اشتباه.
منم همینطور سید علی، منو آدمم کن.
منم همینطور سید علی، گاهی دلم از همه چی واهمه داره.
بچها داشم دررابطه با دوست خیالی ای که بیشتر کودکان دارن فکر میکردم، فهمیدم من تو بچگی دوست خیالی نداشتم. یه قلعه داشتم که من از مردم اون قلعه نبودم. من از یه جای دیگه بودم و از همشون برتر بودم. ارباب یا پادشاه یا کشیش نبودم، برتر از همشون بودم.
اشتباه.
بچها داشم دررابطه با دوست خیالی ای که بیشتر کودکان دارن فکر میکردم، فهمیدم من تو بچگی دوست خیالی ندا
همیشه برنده بودم. همیشه من یه طرف، و تمام اون قلعه در یک طرف بودن و مسابقه داشتیم. مسابقه سر چیزهایی که من میدونم. و همیشه چون میدونستم میبردم. و خیلی اوقات انقدر همش میبردم که خسته میشدم و میذاشتم اونا ببرن.
الان که بهش فکر میکنم بیشتر از تنها یه قلعه، میشه بهش گفت مشکل روانی. من چرا اینجوری دنبال برتر بودن میگشتم؟