بچها داشم دررابطه با دوست خیالی ای که بیشتر کودکان دارن فکر میکردم، فهمیدم من تو بچگی دوست خیالی نداشتم. یه قلعه داشتم که من از مردم اون قلعه نبودم. من از یه جای دیگه بودم و از همشون برتر بودم. ارباب یا پادشاه یا کشیش نبودم، برتر از همشون بودم.
اشتباه.
بچها داشم دررابطه با دوست خیالی ای که بیشتر کودکان دارن فکر میکردم، فهمیدم من تو بچگی دوست خیالی ندا
همیشه برنده بودم. همیشه من یه طرف، و تمام اون قلعه در یک طرف بودن و مسابقه داشتیم. مسابقه سر چیزهایی که من میدونم. و همیشه چون میدونستم میبردم. و خیلی اوقات انقدر همش میبردم که خسته میشدم و میذاشتم اونا ببرن.
الان که بهش فکر میکنم بیشتر از تنها یه قلعه، میشه بهش گفت مشکل روانی. من چرا اینجوری دنبال برتر بودن میگشتم؟
اشتباه.
بچها داشم دررابطه با دوست خیالی ای که بیشتر کودکان دارن فکر میکردم، فهمیدم من تو بچگی دوست خیالی ندا
میدونید چی شد یادش افتادم؟ ریحانه یه آهنگ آوورد. مطمئن بودم بابا اینو رد میکنه. ولی هیچکس نبود باهاش شرط ببندم. با خودم گفتم ده ثانیه. یهو اون مردم باهم احضار وجود کردن و گفتن نه اشتباه میگی، سی ثانیه. یهو یادم اومد اونا وجود دارن.
و صد البته من مثل همیشه درست میگفتم. بابا توی ثانیه چهارم زد بعدی.
اشتباه.
بچها داشم دررابطه با دوست خیالی ای که بیشتر کودکان دارن فکر میکردم، فهمیدم من تو بچگی دوست خیالی ندا
اصلا یجوری بود انگار برتر بودن تو ذاتمه. متل انسان در مقابل حیوانات که هرکاری کنی ازشون برتره. منم از همه اون عوضیا برتر بودم.
البته اونا اصلا عوضی نبودن. فقط یادمه با یکیشون به صورت جدی مشکل داشتم اونم چون خیلی بیشعور و آشغال و پست فطرت بود🥰 اگرنه واقعا همشون خوب بودن.