امشب میخواستم زود بخوابم.
ساعت دوازده راه افتادیم، توی راه نخوابیدم. گفتم اگه یخوابم شب خوابم نمیبره. قرار نبود انقدر دیر برسیم، ولی دو رسیدیم.
تا سه و نیم دقیقه با بابا از تلوزیون یه چی دیدیم. به بابا گفتم نمیخوابی که؟ گفت نه، نماز بخونم بعد. منم گفتم منم بخدابم خواب میمونم.
مثل چی خوابم میومد. پنج دقیقه بیکار دنبال یه کار گشتم. دیدم شبهای روشنی که ریحانه از دوستش قرض گرفته روی میزه. گفتم میخونم تا اذان، اذان که گفتن نماز، خواب.
شروع کردم به خوندن.
از سه و سی و پنج تا یه ربع پنج کتاب رو خوندم، تموم شد.
نمیدونم ولی هیچوقت فکر نمیکردم یه مرد بتونه همچین احساسات و خیالاتی رو با خودش حمل کنه. میدونید.
https://eitaa.com/Lest_wrong/35362
از اینکه برام ارزش قائلی و وقت گذاشتی خیلی خیلی خیلی ممنونم.
رو حرفت خیلی فکر کردم... البته به نتیجهی خاصی نرسیدم. واقعا الان خیلی سردرگمم. از یه طرف میدونم نباید به غیر خدا دل بست از اونور هم نتیجه ای نمیبینم. اتفاق ناگوار هم که الا ماشاالله تو زندگیم ریخته... اصلا بعضی وقتا همین محیط سادهی خونه به شدت میره رو مخم.
از اونور درسام رو باید تا قبل از شروع سال تحصیلی جمع و جور کنم و یه عالمه مسئلهی دیگه که اگه بخوام همشو بگم حوصلهات سر میره.
.
فدای شما تمام کاری که از دستم برمیاد همینه.
چرا نتیجه ای نمیبینی؟ میدونی اگه یه مدت از همه چی دور باشی فکر کنم راحت تر بتونی دستت رو بذاری تو دست خدا. بعد یهو زندگیت شکوفا میشه (واقعا شکوفا میشه)
و تمام اتفاق های بد رو نمیدونم چجوری، ولی یا کمتر احساس میکنی یا میشی نمونه بارز شعر "فرقی نمیکند چه برایم نوشته است/گیرم که ناسزاست ولی دست خز اوست" یا "هرچه از دوست رسد نیکوست"
و اینکه آره بخدا طبیعیه. من بیشتر چون تو خونه ام خیلی بیرون نمیرم بیشتر همین فضا میره رو مخم.
و میفهمممم، سخته درهرصورت. ولی ولی ولی اگه بازم بتونی یکم خدارو دوست داشته باشی کارت ساده تر میشه. نمیدونما ولی جدی میشه.
و اینکه نه والا کرا حوصلم سر بره اتفاقا خوشحال میشم بگی. من برای همین اینجام.