امشب میخواستم زود بخوابم.
ساعت دوازده راه افتادیم، توی راه نخوابیدم. گفتم اگه یخوابم شب خوابم نمیبره. قرار نبود انقدر دیر برسیم، ولی دو رسیدیم.
تا سه و نیم دقیقه با بابا از تلوزیون یه چی دیدیم. به بابا گفتم نمیخوابی که؟ گفت نه، نماز بخونم بعد. منم گفتم منم بخدابم خواب میمونم.
مثل چی خوابم میومد. پنج دقیقه بیکار دنبال یه کار گشتم. دیدم شبهای روشنی که ریحانه از دوستش قرض گرفته روی میزه. گفتم میخونم تا اذان، اذان که گفتن نماز، خواب.
شروع کردم به خوندن.
از سه و سی و پنج تا یه ربع پنج کتاب رو خوندم، تموم شد.
نمیدونم ولی هیچوقت فکر نمیکردم یه مرد بتونه همچین احساسات و خیالاتی رو با خودش حمل کنه. میدونید.