اشتباه.
بچها نمیدونید صبح خواب چی میدیدم
خواب میدیدم مدرسه تموم شده ولی همه بچها جلوی بوفه جمع شده بودن آبجوش میگرفتن تا با خاکشیر قاطی کنن، من چون باید با اتوبوس میرفتم اعصابم از صف طولانی خورد شده بود. بعد کلی وایسادن بالاخره آبجوش و خاکشیر رو گرفتم، دویدم بیرون مدرسه داشتم میدویدم سمت ایستگاه دیدم اتوبوس رفت.
گفتم میتونم بهش برسم، درحال دویدن بودم که لیوان خاکشیرم از دستم افتاد. شکست💔💔💔
تا رسیدم به ایستگاه اتوبوس رفت. یدونه دیگه ام پشت سرش بود اونم رفت. یدونه دیگه هم بود که حتی اونم رفت. نمیدونم شاید کور بودن منو ندیدن.
چهارمی رو پریدم وسط خیابون که وایسه، وایساد. هرچی صبر کردم در عقب رو باز کنه سوار شم، نکرد. رفتم از در جلو سوار شدم. سوار که شدم دیدم همه اتوبوس پره و فقط دوتا صندلی سمت چپ اتوبوس در جلو ترین قسمت خالیه. مجبور شدم و اونجا نشستم. بعد یهو دیدم بعد من یه مرده ای سوار شد. لبخند زد.
لبخندش آشنا بود. اومد کنارم نشست. تا قیافش رو نگاه کردم دیدم هانیباله.
بعد هیچی دیگه یه نگاهی بهم کرد بعد من برگشتم مسافر های اتوبوس رو نگاه کردم، دیدم همشون قربانی های هانیبالن🌹
ریده بودم تو خودم. حتی ویل هم بود. مشکل این بود اینا با قیافه 6ای داغون شده ای بودن. در حدی که ویل نصف صورتش کنده شده بود.
هدایت شده از آهوها باز میگَردند.
نه ببین من مطمئنم تو با چت جیپیتی متن مینویسی. ببخشید ولی چت جیپیتی:
هدایت شده از جنگلِ Zed
لیوان هیچوقت خالی نیست
اگر نصفش آب باشه نصفِ دیگهاش با هوا پُر شده و اگر هیچ آبی داخلش نباشه کاملا با هوا پُر شده بنابراین لیوان هیچوقت خالی نیست برای همین بنده نه تنها نمیهی پُرِ لیوان رو میبینم بلکه لیوان رو همیشه پُر میبینم