میدونید امروز تو صف رسیدن به ضریح وایساده بودم، یه نوزادی بغل مامانش جلوم بود. خیلی کوچولو موچولو بود. باهاش حرف زدم، خیلی حرف زدم. برای اولین بار نوزاد به دلیل من گریه نکرد، من گریه کردم.
اشتباه.
میدونید امروز تو صف رسیدن به ضریح وایساده بودم، یه نوزادی بغل مامانش جلوم بود. خیلی کوچولو موچولو بو
کی فکرشو میکرد وقتی با نوزاد حرف میزنم گریم بگیره؟
هدایت شده از ژانوس ؛
از اینکه مدام با احمقانهترین دلیل به این نتیجه برسم که آدما یکی یکی با دلیلی که نمیدونم ازم متنفرن و خلافش هم بهم ثابت نشه یکم خستهم
*واقعا دارم عقلمو از دست میدم
عید خیلی چیز جالبی نیست؟ خیلی احساس باحالی نداره؟ برای من داشت، شاید چون دیشب خیلی دیر خوابیدم و امروز تا یازده خواب بودم، شایدم چون وقتی بیدار شدم با خودم گفتم چقدر هوا خنک و خوبه، چون کولر روشن بود. شایدم چون با زنگ مستمری که بیا غذا بگیر از خواب بیدار شدم به نظرم امروز متفاوته.
امیدوارم تا شب خوب بمونه، تا شب خنک بمونه، تا شب باحال بمونه.
عیدتون مبارک بچها.
اشتباه.
عید خیلی چیز جالبی نیست؟ خیلی احساس باحالی نداره؟ برای من داشت، شاید چون دیشب خیلی دیر خوابیدم و امر
احساس میکنم توی هوای خیلی تمیز دارم نفس میکشم، شایدم یه جنگل پر از درخت. شایدم احساس اینکه پاهامو انداختم توی رودخونه و خوابیدم و درحال نگاه کردن به آسمونم. در کل خیلی قشنگه، خیلی.
اشتباه.
احساس میکنم توی هوای خیلی تمیز دارم نفس میکشم، شایدم یه جنگل پر از درخت. شایدم احساس اینکه پاهامو ان
یه چیزی شبیه خواب توی روستا، بدون نگرانی چیزی مثل پشه، بعد از کوهنوردی شایدم بعد از پیاده روی.
از اون خوابا که سر صبحه و نباید اون ساعت بخوابی ولی وقتی قانونش رو میشکنی و میخوابی خیلی کیف میده.