گویی در آستانهی پرتگاهی ایستادهایم که تهِ آن تنها سکوت است ؛ تماشای سقوط ، تنها حقیقتِ باقیمانده از این نمایشِ پوچ .
همه چیز به پایان رسیده بود؛ تمام.
اکنون، تنها آنچه در این خلاءِ بیرحمِ عدم باقی مانده، مشتی خاطره است که همچون آواری از سنگ و خاکستر، بر سرم فرود آمده و بندِ نفس را بر من بستهاند.
این خاطرات، دیگر تجلیِ زیبایی نیستند؛ آنها بقایایِ یک ویرانیِ عظیماند. هر لبخندِ قدیمی، اکنون چون تیغهای سرد بر جان مینشیند و هر نگاهِ پرمعنا، همچون سایهای سیاه است که در این تاریکیِ مطلق، مرا به سویِ فراموشیِ ابدی میراند. زندگی، در نهایت، همین بود: تلاشی بیهوده برایِ استوار ساختن، و سپس، غرق شدن در آوارِ همان شکوههایی که زمانی با تمامِ وجود، ستایششان میکردیم.
"سیومینروزازدومینبرجسالیکهزاروچهارصدوپنجزمانیکهقسمتیازخودموخاطراتمرابرایهمیشهدرگذشتهخاککردم !"
ح.ن .
- Liam .
05 / 4 / 12 .