گمان میکنم که من قهرمانی و تقدس را زیاد نمیپسندم ؛ آنچه برای من جالب است ، انسان بودنه .
فردا و دیروزباهم دست به یکی کرده . دیروز با خاطراتش مرا فریب داد ؛ فردا با وعده هایش مرا خواب کرد
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود !
فردا و دیروز باهم دست به یکی کرده ؛ دیروز با خاطراتش مرا فریب داد فردا با وعده هایش مرا خواب کرد ، وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود !
تراژدی این نیست که تنها باشی ؛ بلکه این است که نتوانی تنها باشی گاهی آماده ام همه چیزم را بدهم تا هیچ پیوندی با جهان آدم ها نداشته باشم .
بدنم زجر میکشد !
پوست تنم درد میکند ، سینه ام ، دست و پایم ، سرم خالی است و دلم بهم میخورد و از همه بدتر طعمی است که در دهنم . نه خون است ، نه مرگ است ، نه تب
اما همه اینها با هم !
کافی است که زبانم را تکان بدهم تا دنیا سیاه بشود و از همه موجودات نفرت پیدا کنم چه سخت است ، چه تلخ است انسان بودن !