بدنم زجر میکشد !
پوست تنم درد میکند ، سینه ام ، دست و پایم ، سرم خالی است و دلم بهم میخورد و از همه بدتر طعمی است که در دهنم . نه خون است ، نه مرگ است ، نه تب
اما همه اینها با هم !
کافی است که زبانم را تکان بدهم تا دنیا سیاه بشود و از همه موجودات نفرت پیدا کنم چه سخت است ، چه تلخ است انسان بودن !
اگر نتوان آزادی و عدالت را یک جا داشت و من مجبور باشم میان این دو یکی را انتخاب کنم آزادی را انتخاب می کنم تا بتوانم به بی عدالتی اعتراض کنم ...
وجود ما نویسندگان و هنرمندان اگر تنها یک علت داشته باشد ؛ آن علت چیزی نخواهد بود جز سخن گفتن به جای همه کسانی که نمی توانند سخن بگویند !
راه ساده برای برای آشنایی با یک شهر این است که انسان بداند ؛ مردم آن چگونه کار میکنند ، چگونه عشق میورزند و چگونه میمیرند .
من ترجیح میدهم که زندگانی کردنم طوری باشد که در نظر داشته باشم خدا وجود دارد و بعد از مرگ متوجه شوم که وجود نداشته، تا اینکه طوری زندگی کنم که گویا خدایی وجود ندارد و بعد از مرگ متوجه شوم که هست .
زمانی می رسد که انسان دیگر جوشش عشق را حس نمی کند . آن چه که می ماند تنها فقط تراژدی ست.زیستن برای کسی یا چیزی دیگر معنایی ندارد. دیگر هیچ چیز معنایی ندارد جز اندیشه مردن به خاطر چیزی !
انسان نیمهی اول عمرش را سر غرورش میجنگد و در نیمهی دوم عمرش به دنبال چیزهایی میافتد که به خاطر غرورش از دست داد !