من ترجیح میدهم که زندگانی کردنم طوری باشد که در نظر داشته باشم خدا وجود دارد و بعد از مرگ متوجه شوم که وجود نداشته، تا اینکه طوری زندگی کنم که گویا خدایی وجود ندارد و بعد از مرگ متوجه شوم که هست .
زمانی می رسد که انسان دیگر جوشش عشق را حس نمی کند . آن چه که می ماند تنها فقط تراژدی ست.زیستن برای کسی یا چیزی دیگر معنایی ندارد. دیگر هیچ چیز معنایی ندارد جز اندیشه مردن به خاطر چیزی !
انسان نیمهی اول عمرش را سر غرورش میجنگد و در نیمهی دوم عمرش به دنبال چیزهایی میافتد که به خاطر غرورش از دست داد !
احساسات جامعه امروزی در سه چیز خلاصه میشود : خودپسندی ، لذات شهوی و خستگی از زیستن !
مردم از انگیزه های شما و صداقت شما و اهمیت رنجهایتان جز با مرگ شما متقاعد نمیشوند ، تا وقتی که زندهاید وضع شما برایشان مشکوک است ...