این یکی از عقاید مادرم بود و آن را غالبآ تکرار میکرد که انسان بالاخره به همهچیز عادت میکند .
هیچ میدانید چرا همیشه نسبت به مُردهها باانصافتر و بخشندهتریم !؟ دلیلش ساده است ! به آنها تعهدی نداریم ، ما را آزاد میگذارند .
باور بفرمایید اشتباه ادیان از لحظهای شروع میشود که درس اخلاق را جایگزین احکام میکنند .
سیمای موفقیت اگر با قیافهای خاص به تماشا گذاشته شود، الاغجماعت را به خشم میآورد .
مطمئن باش که ما همه با آن مرحله از تاریخ میرسیم که همه حرف میزنند ؛ ولی هرگز جوابی دریافت نمیکنند !
پارهای بزرگی از آسمان بی ابر کافی است تا آرامش را به دل های پر اضطراب باز گرداند .
ذره ذره آب مى شویم و هیج نمى فهمیم از گذر زمان ما به یکباره نمى میریم ؛ آرام آرام در حال مردنیم واین قانون زندگى ست ! زیبایى پشت آلودگى ها مانده و زشتى و سیاهى سیطره انداخته بر همه جا . نگاهت سفیدی وزردى نور رو نمى بیند ! همه چیز تیره و مات شده برایت . به خودت نگاه مى کنى از پشت آئینه کثیف پر از جرم و لک روزگارخاک آلود و زنگار گرفته از بى رحمى هاى زندگى ! گویى سال هاى زندگیت جاخوش کرده بر روى شیشه مات شده و دست هایت توان حذفشان را ندارند!به چشم هایت خیره مى شوى و از لابلاى گردهاى نشسته بر سال هاى زندگیت زیر لب زمزمه مى کنى : تمام سال ها جنگیدم براى کسانى که دوستشان داشتم! اینجاست که ها مى کنى بر صورتت ! جا خوش مى کند گردهاى نشسته روى صورتت وتو ریز به خودت نگاه مى کنى و مى گویى آیا به راستى کسى آنقدر دوستم دارد که در این روزهاى پرتلاطم زندگى از این جهان بى رحم و وحشى نترسم !؟