ذره ذره آب مى شویم و هیج نمى فهمیم از گذر زمان ما به یکباره نمى میریم ؛ آرام آرام در حال مردنیم واین قانون زندگى ست ! زیبایى پشت آلودگى ها مانده و زشتى و سیاهى سیطره انداخته بر همه جا . نگاهت سفیدی وزردى نور رو نمى بیند ! همه چیز تیره و مات شده برایت . به خودت نگاه مى کنى از پشت آئینه کثیف پر از جرم و لک روزگارخاک آلود و زنگار گرفته از بى رحمى هاى زندگى ! گویى سال هاى زندگیت جاخوش کرده بر روى شیشه مات شده و دست هایت توان حذفشان را ندارند!به چشم هایت خیره مى شوى و از لابلاى گردهاى نشسته بر سال هاى زندگیت زیر لب زمزمه مى کنى : تمام سال ها جنگیدم براى کسانى که دوستشان داشتم! اینجاست که ها مى کنى بر صورتت ! جا خوش مى کند گردهاى نشسته روى صورتت وتو ریز به خودت نگاه مى کنى و مى گویى آیا به راستى کسى آنقدر دوستم دارد که در این روزهاى پرتلاطم زندگى از این جهان بى رحم و وحشى نترسم !؟
این دنیا به این صورتی که ایجاد شده ، قابل تحمل نیست . از این روی من به ماه یا خوشبختی و یا به زندگی جاوید محتاجم . به چیزی که شاید دیوانگی باشد ولی متعلق به این دنیا نباشد !
امروز حس می کنم که از سال های گذشته هم آزادترم ، چون از یادها و امیدهای واهی رها شده ام .
من می دانم که هیچ چیز دوام ندارد !
روح آدمی ممکن است با یکی از این سه ویران شود : با آنچه دیگران در حق تو میکنند ، با آنچه دیگران وادارت میکنند در حق خودت بکنی و با آنچه خودت داوطلبانه با خودت میکنی .
بدترین جنبۀ تنهایی این است که مجبوری تحملش کنی . یا تحمل میکنی، یا غرق میشوی . باید تلاش کنی تا ذهن گرسنهات را از نگاه به گذشته بازداری تا نابود نشوی .