اما آشوب درونش را نه کلمات میتوانست بیان کند و نه فریاد ها ، او دیگر چیزی جز تجسُم سکوت و پوچی نبود ...
با این همه ، سوکورو سر در نمیآورد چرا به این نقطه رسیده بود ؛ به تلو تلو خوردن لبهی این پرتگاه ، یک اتفاق واقعی به اینجا کشانده بودش خودش همه چیز را خوب مینداست ولی چرا مرگ میبایست این شکلی خِفتَش کند و نصف یک سالِ تمام را دورش چنبره بزند !؟ چنبره ، تعبیری دقیق از حال و روز .
سوکورو مثل یونس در شکمِ نهنگ در دل اندرون مرگ افتاده بود . روز ها می آمد و میرفت و او همچنان در خلئی تیره و تار دست و پا میزد .
انگار در زندگی خوابگردی میکرد ، انگار مُرده بود و هنور حالیاش نبود .
ــ سوکورو تازاکی بیرنگ و سالهای زیارتش ، هاروکی موراکامی .
مرا برای دزدیدن تکه نانی به زندان انداختند و پانزده سال در آنجا نان مجانی خوردم ! این دیگر چه دنیایی است !؟
من فکر می کنم هیچ احساسی ، رهایی و آزادی بیشتری را به کسی نخواهد داد ، زمانی که جرأت کنی در زندگی مانند یک اتومبیل بچرخی و دور بزنی .