کسی چه میداند در این لحظه که من با دلسردی کلمات را پشت سر هم میگذارم تو چه حال و روزی داری !؟ فقط بخواب ، بخواب !
تنها در خواب میتوان در میان ارواح نیکوکار بود ؛ بیداری زیاد مرگ را به همراه میآورد.
ناتوانی ام مدام بیشتر می شود . ناتوانی در فکر کردن ، در دیدن ، تشخیص حقیقت اشیاء ، بیاد آوردن ، سهیم شدن در یک تجربه ؛ دارم مثل سنگ می شوم . این حقیقت دارد !
اگر غمگین در مقابلِ تو بایستم و از غمم برایت بگویم، تو چه میفهمی !؟
همچنان وقتی که برای تو از جهنم میگویند . آیا تو گرما و دردناک بودنِ آنرا درک خواهی کرد !؟
یکبار دیگر از ته دل بر سر دنیا فریاد کشیدم . بعد دهانبندی به دهانم زدند ، دستوپایم را بستند ، و به من چشمبند زدند . چندین بار به عقبوجلو رانده شدم . مرا سر پا کردند و با ضربه به زمین انداختند ، این کار را هم چندین بار کردند ، پاهایم را چنان کشیدند که از درد به بالا پریدم ؛ مرا لحظهای به حال خود گذاشتند ، اما بعد ، برخلاف انتظارم ، با چیزی تیز ، اینجا و آنجا ، هرجا که شد ، بر من زخم زدند .
با شتاب به طرف تنهايى مىروم همانطور كه رودخانهها با شتاب به سوی دريا سرازير مىشوند .
تا زمانی که کشت و زرع به دیده احترام نگریسته میشد ، از کاهلی و فقر آثاری نبود و عادات زشت در میان مردم نیز به مراتب کمتر دیده میشد .