یکبار دیگر از ته دل بر سر دنیا فریاد کشیدم . بعد دهانبندی به دهانم زدند ، دستوپایم را بستند ، و به من چشمبند زدند . چندین بار به عقبوجلو رانده شدم . مرا سر پا کردند و با ضربه به زمین انداختند ، این کار را هم چندین بار کردند ، پاهایم را چنان کشیدند که از درد به بالا پریدم ؛ مرا لحظهای به حال خود گذاشتند ، اما بعد ، برخلاف انتظارم ، با چیزی تیز ، اینجا و آنجا ، هرجا که شد ، بر من زخم زدند .
با شتاب به طرف تنهايى مىروم همانطور كه رودخانهها با شتاب به سوی دريا سرازير مىشوند .
تا زمانی که کشت و زرع به دیده احترام نگریسته میشد ، از کاهلی و فقر آثاری نبود و عادات زشت در میان مردم نیز به مراتب کمتر دیده میشد .