مادرم اغلب میگفت که هیچ وقت کسی بدبخت تمام عیار نیست . در زندانم هنگامی که آسمان به خود رنگ میگرفت و روز نوی آهسته به سلولم میلغزید ، حرف او را تصدیق میکردم .
بعد از یکلحظه سکوت ، زیر لب زمزمه میکرد که من آدم عجیبی هستم . و بیشک به همین علت است که مرا دوست دارد . ولی شاید به همین دلیل روزی از من متنفر بشود .
میخواستم سعی کنم ، صمیمانه و تقریبآ با دلسوزی ، به او حالی کنم که تاکنون هرگز نتوانستهام حقیقتآ بر چیزی افسوس بخورم . من همیشه ، هرچه پیش آید خوش آید را در مدنظر داشتهام .
من از عشق ، جز مخلوطی و ملغمهای از خواهشها ، از عواطف و هشیاریها که مرا به موجودی وابسته میسازد ، درک نمیکنم !
این یکی از عقاید مادرم بود و آن را غالبآ تکرار میکرد که انسان بالاخره به همهچیز عادت میکند .
هیچ میدانید چرا همیشه نسبت به مُردهها باانصافتر و بخشندهتریم !؟ دلیلش ساده است ! به آنها تعهدی نداریم ، ما را آزاد میگذارند .