آدمهای شناسنامه دار را دوست دارم
آنها که برای خودشان ، وقتشان و چشمشان ارزش قائلند
آنها که با هر کسی معاشرت نمیکنند ؛
هر جایی نمیروند و هر کتابی نمیخوانند
آنها که بوی ناب اصالت میدهند .
منتظر مردی نباش که با تو کنار بیاید ، این اشتباهیست که خیلی از زنها دچارش میشوند تو خودت خوشبختی را پیدا کن ...
اما آشوب درونش را نه کلمات میتوانست بیان کند و نه فریاد ها ، او دیگر چیزی جز تجسُم سکوت و پوچی نبود ...
با این همه ، سوکورو سر در نمیآورد چرا به این نقطه رسیده بود ؛ به تلو تلو خوردن لبهی این پرتگاه ، یک اتفاق واقعی به اینجا کشانده بودش خودش همه چیز را خوب مینداست ولی چرا مرگ میبایست این شکلی خِفتَش کند و نصف یک سالِ تمام را دورش چنبره بزند !؟ چنبره ، تعبیری دقیق از حال و روز .
سوکورو مثل یونس در شکمِ نهنگ در دل اندرون مرگ افتاده بود . روز ها می آمد و میرفت و او همچنان در خلئی تیره و تار دست و پا میزد .
انگار در زندگی خوابگردی میکرد ، انگار مُرده بود و هنور حالیاش نبود .
ــ سوکورو تازاکی بیرنگ و سالهای زیارتش ، هاروکی موراکامی .