eitaa logo
. devil .
250 دنبال‌کننده
14 عکس
69 ویدیو
0 فایل
خسته ، مغموم و امیدوارم .. . devil . . شیطان درون من . - گمشده در سایه‌ی ماجرای جدید . من اون و نجاتش دادم اما انتخاب اون ، مرگ بود !
مشاهده در ایتا
دانلود
همه ما در یک قفس با دری باز زندگی می‌کنیم .
من با نشدن مشکلی ندارم ! با نشونه‌ هایی از شدن ، با امید‌های الکی ، با فکرِ شدن مشکل دارم .
00 : 01 .
به خویشتن در آیینه ها می‌نگرم ، آیا من اویم !؟
آنقدری آسیب دیدم که حال تنها سرگرمیم گوش دادن موسیقی است .
هرکسی یکجوری زنده بگور است ، یکی در فکرش ، یکی در قلبش و یکی در تنهایی‌اش .
سکوت شرافتمند تر از توضیح دادنِ ، کنار بکش و تماشا کن .
به گمانم ذهنیتی که آدم ها ؛ برای هم به یادگار میگذارند از همه چیز مهم تر است وگرنه همه آمده‌اند که یک روز بروند‌ .
هدایت شده از  " انعکاسِ آئینه "
سال هشتم دارد رو به پایان می‌رسد؛ و من مانده‌ام میان راهروهایی که هنوز بوی خنده می‌دهند، راهروهایی که قدم‌هایمان در آن‌ها می‌دوید و صداهایی که حالا مثل پژواک دوری از دورترین نقطه‌ی ذهنم عبور می‌کنند. روزهایی که با هیجان مسابقه‌های والیبال پیش می‌رفت، با ضربه‌هایی که برایمان مهم‌تر از هر قهرمانی بود. زمین ورزش شاهد تمام جدیت‌های کودکانه و خنده‌های پس از آن بود؛ همان خنده‌هایی که حالا تبدیل شده‌اند به تصویرهایی که فقط نگاهشان می‌کنم و رد می‌شوم. کلاس‌هایی هم بودند که هیچ‌وقت «کلاس» نشدند… مثل زنگ تفکر که از آن فقط فرارهای بی‌سروصدایمان را به یاد دارم، غیبت‌هایی که برای ما معنای رهایی داشت، نه درس، نه حضور، فقط روزنی کوچک برای کنار گذاشتنِ چند دقیقه‌ایِ زندگی. اما میان همه‌ی این لحظه‌ها، یک روز هست که روشن‌تر، سنگین‌تر، و واقعی‌تر از هر چیز به جا مانده؛ روز بارانی. آسمان بی‌وقفه می‌بارید و حیاط مدرسه پر از صدای قطره‌هایی بود که انگار روی همه‌ی خستگی‌ها قدم می‌گذاشتند. ما در آن باران ایستادیم، بی‌چتر، بی‌پناه، بی‌فکر به سردی. صداهایمان میان باران بالا رفت و با هم خواندیم؛ آوازهایی که از دلِ ساده و بی‌آلایشمان بیرون می‌آمد. باران روی موهایمان می‌ریخت، روی پلک‌هایمان می‌نشست، و خنده‌هایمان زیر آن آسمان خیس، برای چند دقیقه حقیقت را تعریف می‌کردند؛ حقیقتی که نه حرف می‌خواست نه دلیل— فقط بودن. آن روز، همه‌چیز نزدیک بود؛ دل‌ها، نگاه‌ها، صداها. اما هیچ نزدیکی‌ای ابدی نیست. زمان همیشه بی‌رحم‌تر از آن است که لحظه‌ای را برایمان نگه دارد. بعدها فهمیدم همان باران که ما را به هم نزدیک کرد، بعدتر مثل دیواری سرد بینمان ایستاد. همان خنده‌هایی که در راهروها می‌پیچید، کم‌کم خاموش شد و به خاطره‌ای دور تبدیل شد. و من یاد گرفتم که بعضی آدم‌ها را باید نه آرام، که بی‌صدا و بی‌رحم از جهان خودت حذف کنی. نه برای آرامش، برای پایان. برای اینکه هر ثانیه‌ی ادامه‌اش مرگِ دوباره باشد. آن آدم، با همه‌ی لحظه‌های خوبی که ساخت، جای خودش را داشت— زمان خودش، نقش خودش. اما نقش‌ها تمام می‌شوند. و من او را در گذشته خاک کرده‌ام؛ با احترام، اما با قاطعیت. مثل مراسمی که اشکی ندارد، نه از بی‌احساسی، از پذیرشِ مرگ. چون بعضی آدم‌ها وقتی تمام می‌شوند، باید واقعاً تمام شوند. اکنون هر بار که باران می‌بارد، دیگر صدای خنده نمی‌شنوم، دیگر آواز نمی‌شنوم؛ فقط صدای سردِ قطره‌هایی را می‌شنوم که انگار روی جنازه‌ی روزهایی می‌ریزند که هرگز برنمی‌گردند. باران دیگر برایم نشانه‌ی زندگی نیست؛ شبیه خاک‌سپاریِ آرامِ چیزهایی‌ست که زمانی روشن، گرم، و زنده بودند و حالا فقط در حافظه‌ای خسته تکرار می‌شوند. هر خیسیِ شیشه، هر ردِ قطره روی آسفالت، یادآور این است که بعضی چیزها نه با انفجار، که با خاموش شدنِ تدریجی می‌میرند؛ بی‌صدا، بی‌علامت، بی‌نجات. آن روز بارانی، آن آوازها، آن نزدیکیِ کوتاه، همه در جایی مدفون شده‌اند که دیگر قصدِ زنده کردنش را ندارم. آن آدم هم، با تمامِ نام‌ها و خاطره‌هایش، در همان فصل دفن شده است؛ نه از سر نفرت، از این‌رو که فصل‌ها که تمام می‌شوند، نباید سایه‌شان را با خودت بکشی. سال هشتم تمام می‌شود، و من در پایانش نه امیدی برای برگشت دارم و نه توهمی برای دوباره ساختن. چیزی نجات پیدا نکرده، چیزی ترمیم نشده، چیزی روشن نمانده است. من فقط پرده را کشیده‌ام روی صحنه‌ای که بازیگرانش رفته‌اند و نورش خاموش شده. از این‌جا به بعد، هر بار که باران می‌بارد، نه نشانه‌ای است، نه نویدِ شروعی تازه؛ فقط یادآوریِ بی‌رحمانه‌ی این حقیقت است که بعضی فصل‌ها وقتی تمام می‌شوند، برنمی‌گردند، توضیح نمی‌دهند، تسلی نمی‌دهند— فقط تمام می‌شوند و پشت سرشان دنیایی نیمه‌سوخته باقی می‌گذارنند و شاید دیگر آن خنده‌ها را نشنوم؛ اما می‌دانم روزی زیر همین باران چیزی واقعی اتفاق افتاده بود چیزی که تمام شد، اما هرگز کاملاً بی‌معنا نبود _ 𝑾𝒊𝒍𝒍𝒊𝒂𝒎 . خودِ خستم بیست‌ونهمین‌روز‌از‌دومین‌برج‌سال‌یک‌هزار‌و‌چها رصد‌وپنج "ساعت ۱ بامداد" زمانی‌که‌خواطرات‌و‌تو‌گذشته‌دفن‌کردم !