داستان درباره یه دختره که تو یه روستا زندگی می کنه و تو کشورشون یه بیماری اومده
اسپویل*
نگهبانا یه روز اونو درحالی که از شاخه پیچک اویزون بود وانگور میچید پیداش کردن و به خاطر اب انگور ساقه پیچک فکر کردن اون هم ناقله
به خاطر همین اونو به جایی بردن که ازش ازمایش بگیرن
اون و دوستشو میبرن به اونجا ولی اونا تلاش میکنن فرار کنن
دوستش میتونه ولی اون دختر به اسم انی نمیتونه و ....
عمارت قفسه های گمشده
کدوماتون خوندینش بهم نظرتونو راجبش بگین بگین👇
ممنون از ۱۴ نفری که دیدن و جواب ندادن
عزیزا
من یه تصمیم جدی گرفتم
امیدوارم درک کنید
تا اخر ترداد سال دیگه که من تیزهوشان دارم
این تایم گوشیو خودم باید مدیرت کنم
پس اگه فعالیت هام کم بود یا کیفیت قبلو نداشت به بزرگی خودتون ببخشید