نومیدی من بسی تاریک بود،
سیاهی چشمانت بسی درمان بود.
هر لحظه جهان به کامم تلخ میشد،
نگاهت اما چو شهدِ جان بود.
اگر شب سرد و عمر بیپایان شود،
یادت برایم همیشه تابان بود.
یاد تو خاموشیِ نشخوار بود،
چه شد که دیگر باز دلم بیمار بود؟
در هر نفس، نام تو میآمد به لب،
ولی سکوت، سهمِ گفتوگویم بود.
چشمان تو از من گذشتند آرام،
و آن نگاه، حکمِ قتلِ جانم بود.
من ماندم و عطرِ شالِ شبهای دور،
که در نسیم، هنوز مهمان بود...
ـــــ لیلیث.