من قبلاً سر چیز های کوچیک با آدم ها قطع ارتباط میکردم و یه بار یکی گفت که این کارت خیلی بچهگانه ست، ولی الان که دقت میکنم 99% سلامت روان من بخاطر ریموو کردن اون آدم ها سالمه:)
20.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینو دیدم و نه تنها یه حس خیلی اکلیلی بهم دست داد بلکه انگیزم بیشتر هم شد:))))))))))))))))))))
𝙇𝙞𝙡𝙞𝙩𝙝'𝙨 𝙨𝙚𝙘𝙩𝙤𝙧★
اینو دیدم و نه تنها یه حس خیلی اکلیلی بهم دست داد بلکه انگیزم بیشتر هم شد:))))))))))))))))))))
چقدر شیرین چقدر شریف چقدر با استعداد😭
بچه ها اون چنل مایندست، مثل چنل ناشناسه. نیازی نیست توش جوین باشید، دل به خواهه. چون من صرفاً حرفایی که اینجا میزنم رو فور میکنم اونجا🤍
ִֶָ. ..𓂃 ࣪ ִֶָ ☕️ ་༘࿐
نه، من روزمره خودم را به تصویر نمیکشم. (یک دروغ بزرگ) بلکه لحظه ای تمام دوربین ها را خاموش، و کمک از قلم برای روز های شروعی نوامبر را بلاخره آغاز کرده. گمان میکنم باید از صبح شروع کنم— صبح تغییر نمیکند، صبح مهربان است، صبح دلنواز است و صبح حال و هوای صاف و پاکیزهی خود را از دست نمیدهد. نمیتوان گفت خرسندم، بی نقصیِ ویرانکننده ای است. مخصوصاً وقتی میخواهی میان خاک و غبار، باران و برف گم شوی.
ای کاش میتوانستم مثل همان دوشیزه هایی که صبحشان را با قهوه شروع میکنند، رفتار کنم. اما تلخی را نمیخواهم. درواقع، تلخیِ قهوه را نمیخواهم، وگرنه چه کسی چای را نمیخواهد؟ جرعه جرعه اش از گلویم پایین میرود و گلویم را با لذت فراوان میسوزاند.
امروز؛ مثل تمام روز های دیگر این هفته فراموش کردم که گویی هوا سرد تر شده است و با همان پالتوی بارانی سابق رفتم. در میان راه مدام خیال هایم را با دست های افکارم میدوختم و میدوختم: مردی که با چشمان سبز در کتابی به عنوان یک کلمه خفته است از ذهنم بیرون نمیرود. در این سن بچگانه است که ذهنت درگیر یک آدم خیالی باشد اما حداقل، یک آدم خیالی قلب نمیشکند.
چیز دیگری هم افکارم را مشغول کرده: آینده و درس هایی که هیچوقت از آنها زده نشدم. میتوانم کل روز را تنهایی با مرد چشم سبز و درس هایم سر کنم، بی نیاز، بی اهمیت.
این راهی که میروم به آینده ام ختم میشود، کوچه و خیابان ها انتخاب خودم است. فقط نمیدانم که آیا خیابانی که انتخاب کرده ام— درواقع، — برای آن خیابان آماده هستم؟ آیا این فقط شور و شوق زندگی است یا یک اعتیاد هراس انگیز به برآورده کردن آرزو هایم؟
ــــــ ورقه پیدا شده از دفترخاطرات لیلیث.