خیلی آدم عجیب غریبیام، یاد افراد، اتفاقات و چیزایی میافتم که به خودم قول داده بودم دیگه دربارهشون دغدغه ذهنی نداشته باشم.
دلم براش تنگ شده؟
نه.
نمیدونم.
اصلا یادم میاد چه شکلیه؟
پس چرا حس میکنم یه چیزی کمه؟
یه چیزی این وسط اشتباهه.
واقعا از احساساتش استفاده میکنه؟
یا از حافظهی بلند مدتش؟
کاش قدرت خوندن ذهن آدما رو داشتم.
وقتایی که غذا روی دل آدم میمونه، یا توی گلوی آدم گیر میکنه..
از اونا که برای چند دقیقه/ثانیه راه تنفسو میبنده..
غمی که روی دلمه دقیقا همین شکلیه، مثل یه غذای توی گلو گیر کرده یا یه چیزی که روی دلم مونده، منتهی همیشه باهامه..
توی هر شرایطی.
زندگیم روی رواله اما یهو گیر میکنه، هرچقدر آب دهنمو قورت میدم که بره پایین نمیره، و هرلحظهش برام سختتر از قبل میشه تا بالاخره بعد یه تایمی یکم بهتر بشم.