eitaa logo
* انتشـاراتِ‌لیـمو ؛ 🍋
479 دنبال‌کننده
1هزار عکس
646 ویدیو
2 فایل
بخشِ‌خصوصی 🚶🏻‍♀️ یه گریفیندوری ِخسته / محب‌علی / خوره‌کتاب ִֶָ☾ در تضاد مشکی چشمان ِمن ، چشم تو را با هزاران حوصله ، با رنگ روشن آفرید [ : https://daigo.ir/secret/s-limo8-ent 🌀🤍 . 𐙚 حلال‌کنین🌟!
مشاهده در ایتا
دانلود
دیدن آقای صمصام شریعت و آشنا شدن باهاشون یکی از قشنگترین اتفاق های اردیبهشت و امسال میتونه باشه💆🏻‍♀️
آقای شریعت انننننقد خفن بودن 😭 بیشتر کتاب های مغازشونو خونده بودن !!!
* انتشـاراتِ‌لیـمو ؛ 🍋
آقای شریعت انننننقد خفن بودن 😭 بیشتر کتاب های مغازشونو خونده بودن !!!
و البته اولین کسی بودن که در جواب کوچیک بودن من گفتن: خیر ایشون خیلیم بزرگن🙏🏼🙏🏼🙏🏼
هدایت شده از در‌بین‌شیارهایِ‌مغزم؛_rest_
و آخرین روز اردیبهشت سال ۱۴۰۵...
هدایت شده از ـ حامدِ عسکری .
11.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک روزی رئیس جمهوری داشتیم که برایمان آب آورد ..
قضیه امروز چیه؟ خب اینطوری بود که طبق معمول خانم کمیلی *دبیرمطالعات‌گوگولیمون دوباره بازدید گذاشتن. (یه تور اصفهانگردیه که از دوسه سال پیش هست و هردفعه یه جایی رو میریم بازدید) سر کلاس اعلام کردن و گفتن که اعلام میکنن کجاست و یه شخص گرامی هم مهمان هستن که خیلی واسه خودشونم عزیزن. بعد گذاشتن و من واسه فوسان مثلا فرهیخته فرستادم البته اونا نیومدن امروز🙏🏼. بعد صبح زود پاشدم زنگ زدم ثنا از زخواب بیدارش کردم باهم بریم. تو راه یکم غیبت کردیم(بیشتر بحث حول محور مدارس و ازمون بود*) . وقتی رسیدیم واقعا جای عجیبی بود. ازش رنگ و بوی اصالت می‌بارید. جدای اینکه روی قفسه ها هم کتاب چیده شده بود، از زمین تا یه سر و گردن بالاتر از من هم بعضا کتاب چیده بودن((: انگار برگشتی ۴۰ سال گذشته کتاب بخری. اما جالبیش اینجا بود که رمان های جدید هم میونش پیدا می‌شد. گشتن میون کتاب ها و حرف زدن درباره کتاب ها دوباره جون تازه ای به تن خستم داد. بعد از چند دقیقه رفتیم کافه عباسی و منتظر نشستیم تا ایشون هم بیان. تو این تایم درباره «اهلیت» حرف زدیم. خانم کمیلی میگفتن توی کتاب ایران چیست؟ ایرانی کیست؟، اهلیت رو اینطوری تعریف کرده: شما اهل چیزی هستید که در روز بیشتر از دو یا سه بار درگیرشید!!! *نمیدونم درست گفتم یا نه باید تایید شه😂 من اهل کتابم، اهل تخیلم، اهل چاییم، اهل حرف زدن با آدمام، اهل فیلمم و ...🤙🏼 (شما بگید..) بعد هم ایشون اومدن و با حرف هاشون خیلی چیز یاد گرفتیم [: چایی رو که خوردیم و کم کم جلسه تموم شد، با ریحانه و نازنین و یاس دوباره رفتیم سمت کتابفروشی 🙏🏼 توی کتابفروشی، میخواستم نوشابه‌ی‌زرد منصور ضابطیان رو به پیشنهاد ریحانه بخرم اما نداشتن. یه دفعه جلد چای‌نعنا توجهم رو به خودش جلب کرد و بعله، منتخب شد. با نازنین و ریحانه ازشون خواستیم بر اساس چیزی که ازمون میبینن، بهمون کتاب معرفی کنن. گفتن: میخونین؟؟ گفتیم: بعله یدفعه نازنین گفت بهم گفت کوچولو. گفتم من کوچولو نیستم!!!!!! ایشون همونطوری که برام کتاب پیدا میکردن گفتن: خیر ایشون خیلیم بزرگن😭🙏🏼*جزمعدود ادم هایی بودن که اینو تایید کردن.. نازنین اثر داستایفسکی رو در اوردن. گفتم من خوندمش((: گفتن عه جدددی؟ گفتم بله. اونو سر جاش گذاشتن و کتاب بار دیگر،شهری که دوست می‌داشتم از نادر ابراهیمی رو بهم دادن. اسمش 😭🛐 اولین کتابم هم از آگاتا کریستی هم با کمکشون انتخاب کردم که اسمش معمای کارائیبه! خلاصه قراره کتابفروشی کمند پاتوقم بشه
۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵ کتابفروشی‌کمند