من خستهام، نمیتوانم دربارهٔ چیزی فکر کنم و تنها میخواهم سر بر دامنت بگذارم، تماسِ دستهایت را با پیشانیام احساس کنم و تا ابد در این حالت بمانم...
کافکا
یه چا خوندم از مریم قهرمانلو که گفت :
همیشه کنجِ خیالی نه بودنی، نه وصالی
چگونه از تو بگویم که آرزوی محالی
فقط اونجایی که رو به گنبد نشستی، میگی:
من همانم که به آغوش ِتو آورد پناه،
بغلم کن کسی جز تو نفهمید مرا (: