یجوری غمم به قول حدیث
و از کربلا رفتنمم یکم ناامیدم
که فقط راه رفتن تتها تو
چهارباغ زیر نم بارون پاییز
حالمو جا میاره
۱۵ مرداد.
یه تاریخ خاصه. روزی که تو پاهای کوچولوتو گذاشتی توی این دنیای مزخرف و سعی کردی با بودنت شیرین ترش کنی. روزی که دنیا تورو به من داد تا من هرجا هرکس هرچیز اذیتم کرد فقط بهش پیام بدم «وقت داری؟» و بعد بزنم زیر گریه.
و امروز، ۱۵ مردادماه ۱۴۰۵، تو، با تموم سختی هایی که این یه سال ناخواسته فقط برات پیش میومد؛ تونستی تلاش کنی بیشتر بخندی و بیشتر کنارم باشی.
حالا که ۱۵ ساله شدی، یادت باشه سختی ها میگذرن و این خودتی و خودت که میتونی از بین اونها خودتو سالم در بیاری.
تولدت مبارک، خواهر کوچیکه [:✨
البته یه ۱۵ مردادی دیگه..
کسی که ناخواسته ازم دفاع کرده، همیشه هروقت خوب نباشم جز اولین نفرایی بوده که پیام داده، هوامو داشته، پشتم بوده و خوب منو شناخته.
سراج، خواهر محمدحسین کوچولو، تولدت مبارک. بهت حسودیم میشه الان تو بهشت روی زمینی [": ✨