سخته منتظر اتفاقی باشی
که میدونی شاید هیچ وقت اتفاق نیوفته
اما سختتر از اون بیخیال شدن از چیزیه
وقتی میدونی که اون تموم چیزیه که میخوای
تموم کردن سیتکام « Friends » یه حسی داره . . .
یه ترکیب از لبخند ، دلتنگی و یه خلأ که یهو وسط دلت جا باز میکنه . انگار یه مدت طولانی هر روز مهمون خونهی شیشتا رفیقت بودی . با شوخیهای چندلر خندیدی ، با وسواسهای مانیکا حرص خوردی ، با سادهدلی جویی ذوق کردی ، با بالا و پایینهای راس و ریچل نفستو حبس کردی ، و با مهربونی فیبی دلت گرم شد . کمکم دیگه فقط یه سریال نبودن ؛ انگار یه تیکه از روتین زندگیت شده بودن . وقتی قسمت آخر تموم میشه و کلیدها رو میذارن روی کابینت ، یه حس بزرگ شدن و دلتنگی میاد سراغت . انگار خودت هم همراهشون یه دورهای از زندگیتو بستی . خونه خالی میشه ، موسیقی آخر پخش میشه و تو میمونی و یه عالمه خاطره . بعدش سریال جدید شروع میکنی ، ولی هیچکس و هیچچیز مثل اونا نیست . هیچ جمعی اون حس صمیمیت رو نداره . دلت میخواد دوباره از فصل یک شروع کنی ، فقط برای اینکه بدونی هنوز هستن ، هنوز اونجا منتظر خندههاتن . تموم کردن « Friends » فقط تموم کردن یه سیتکام نیست ؛ خداحافظی با یه دورهست . با یه جمعِ خیالی که واقعیتر از خیلی از آدمهای دنیای بیرون بودن . و شاید قشنگترین بخشش اینه که میدونی هر وقت دلت تنگ شد ، میتونی برگردی ، چون سنترال پرک همیشه ، هر وقتی که بخوای یه بخش خالی مبل و یه ماگ بزرگ قهوه برات نگه داشته . هر چقدر بگم دوست داشتم این سیتکام رو ، واقعا کم گفتم .