«عزیزِ قلبم کمی نزدیکتر بیا،
آن چنان که تفکیک روحمان برایشان مشکل باشد. کمی نزدیکتر بیا، شاید در زندگی بعدی در یک جسم زنده ماندیم.»
- ❤️♾
جفت روحی چیزی فراتر از عشقه؛
مثل ارتباط معنویِ دوتا روح با تمامِ احساساتِ درونی.
یا لحظهای که فردی رو میبینی و احساس میکنی قبلاً هم دیدیش.
یا حسی که نسبت بهش داری آشناست و از قبل تو ناخودآگاهت بهش علاقهمند بودی.
کلمهی دژاوو مصداقِ بارزِ این مفهومه.
تلهپاتیهای مکرر و احساسات مشابه تو بازههای زمانیِ مشخص هم، میتونه نمونههای دیگهای از جفتروحی باشه.
یه جایی شنیده بودم که احتمال رسیدنِ جفتهای روحی به هم کمه، برای همینه که وقتی از یه سری آدما جدا میشیم، تکرار اون احساس و اون عشق به ندرت برامون اتفاق میفته....✨
هدایت شده از [𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ]
.
من پناهم.سرم تو درس و کتابام بود، که زنداییم مریضی سختی گرفت. اونقدر سخت، که مامانم تصمیم گرفت همراه داییم برای مداواش به خارج از کشور برند. اینطور بود، که به فکر این افتاد، که تا برگشتنش منو پیش یه آدم قابل اعتماد بذاره. انتخابش از بین همهی فامیل یه پزشک با چشمهای نافذ مشکی و موهایی جوگندمی بود، که تنها توی یه آپارتمان تو تهران زندگی میگرد. مامان ادعا میکرد این مرد با این ظاهر جدی آشنای دور خودشه. آشنایی که من تا حالا حتی یکبار هم ندیده بودمش...
مخالفتم راه به جایی نبرد. مامان بالاخره رهسپار شد و من مهمون اجباری آپارتمان دکترمحمدمحبی شدم. دکتری که روز اول چند ثانیه خیره به دستبند قدیمی دور دستم شد، و بعد برام قوانینی قاطع و بیبحث گذاشت...
سرپیچی از هر قانون، بدون تخفیف جریمه داشت! تخس بودم و لجباز، که تصمیم گرفتم جبران کنم! کلکلهامون اوج گرفت، اما همه چیز از اونجایی عوض شد، که مادرم از این سفر برنگشت و دکترمحبی، سرپرست قانونی من شد...
https://eitaa.com/joinchat/3648127820Cebc683f87f
#پناهآخر✨♥️
عاشقانهیبیتکرار