از وقتی تحت ظلمها و فشارهای دولت عثمانی بودند که شیعیان را آزار و شکنجه میداد، دعوتشان کردیم به مملکت خودمان که در امان باشند. اسبهای راهوار را به پشت مرزهای لبنان فرستادیم و با عزت و احترام و خدم و حشم به اصفهان و قزوین و قم هجرتشان دادیم که در امکانات و رفاه ساکن ایران شوند. پانصدسال قبل. فقط یکیشان شیخ بهایی بود که آنقدر با ما خودی و برادر شد، که هنوز ایرانی میپنداریمش. رابطه ما و برادرانمان در لبنان، برای امروز نیست فقط. ما از قرنهای دور دو برادریم در سرزمینهایی جدا افتاده. در سالهای جنگ، پشت خاکریزهای ما مقابل صدام ایستادند. وقتی خودمان درگیر جنگ بودیم حاجاحمد را به آنجا فرستادیم برای کمک. در جنگ سیوسه روزه فرماندهان ما در اتاق جنگ بیروت، کنارشان بودند مقابل رژیم. و پیروز شدند. خانه اول حاجقاسم بیروت بود و خانه دومش کرمان. ما برای لبنان متوسلیان و شاطری و نیلفروشان دادهایم. و صدها شهید دیگر. در قلب ضاحیه و صور و بنتجبیل. آنها برای ما وارد جنگهای بسیار شدهاند و ما را حرمی میدانند که باید مدافع آن شوند. ما دو برادریم؛ همیشه غصهدار یکدیگر. حالا برادران ما زیر آتشاند. شهرها و روستاهایی سقوطکرده دارند و ما هرچند خود در میانه نبردیم و زخم جنگ داریم، باز به دنبال آرامش لبنانیم. فرماندهان ما پیامها و تهدیدهای هشدار دادهاند که نبرد در بیروت را به منزله نبرد در تهران میدانیم و خوب میدانید که ما نبرد در بیروت را بهتر از تهران بلدیم. حالا ولوله به اردویشان افتاده و فعلا عقب نشستهاند. از حمله قریبالوقوع ایران میگویند. کار دشمن دشمنی است؛ کار ما اتحاد و برادری. کاش غصهخواران لبنان را که این روزها در کوشش آرامش آنجایند سرزنش نکنیم و مدام نیاز به مرور این حرفها نباشد.
«مهدی مولایی»
@m_molaie110