«مگی، داستانها هیچ وقت تمام نمیشن. البته کتابها مایلند که توی کلهمان فرو کنند که قصهشان به آخر رسیده، اما داستانها همیشه ادامه پیدا میکنند. قصهها همانجور که با اولین صفحه شروع نمیشوند، با آخرین صفحه هم به پایان نمیرسند.»
سیاه خون
از آنجایی که بنده علاقهی وافری به چشم و چار دارم پس؟ بهره ببرید
هدایت شده از Tweety
من هشتاد سالمم بشه باز اون لحظهای که اون دکمه رو فشار میدم کابل جاروبرقی جمع میشه ذوق میکنم
اتاق زیرشیروونی
تنها راه مووآن کردن اینه که درگیر یه درامای دیگه بشی
موضوع خاورمیانه، زندگیم، سریالی که دارم میبینم:
هر چه کردم به ره عشق وفا بود، وفا
وانچه دیدم به مکافات جفا بود ، جفا
شربت من ز کف یار الم بود، الم
قسمت من ز در دوست بلا بود، بلا
سکه عشق زدن محض غلط بود ، غلط
عاشق ترک شدن عین خطا بود، خطا
یار خوبان ستم پیشه گران بود ، گران
کار عشاق جگر خسته دعا بود، دعا
همه شب حاصل احباب فغان بود، فغان
همه جا شاهد احوال خدا بود، خدا
اشک ما نسخهٔ صد رشته گهر بود، گهر
درد ما مایهٔ صد گونه دوا بود، دوا
نفس ما از مدد عشق قوی بود، قوی
سر ما در ره معشوق فدا بود، فدا
دعوی پیر خرابات به حق بود، به حق
عمل شیخ مناجات ریا بود، ریا
هر که جز مهر تو اندوخت هوس بود، هوس
آن که جز عشق تو ورزید هوا بود، هوا
هر ستم کز تو کشیدیم کرم بود،کرم
هر خطا کز تو به ما رفت عطا بود، عطا
زخم کاری زفراق تو به جان بود، به جان
جان سپاری به وصال تو به جا بود، بجا
در همه عمر فروغی به طلب بود، طلب
در همه حال وجودش به رجا بود، رجا
فروغی بسطامی