واقعا تاحالا نشده بود انقد از مامانم دور باشم که تند تند بهش پیام بدم و اتفاقات روز و براش تعریف کنم
دلم برای اهواز ، خونمون ، کوچه هامون ، درختای نخلمون ، آسمون شهرمون ، گرمای هوا ، بارونای شدید ، پشت بوم خونمون ، سوپری سر کوچه مون ، آهنگایی که قبلا گوش می دادم و حذفشون کردم ، کتابام ، فوتبال بازی کردن ، آشپزی کردن ، کلاس زبانم ، بابام ، مامانم ، داداشم ، آبجیم ، تلوزیون دیدن ، بحث کردن با مامانم ، شوخی با بابام ، اتاقم ، گلدونام ، آشپزخونه خونمون ، دوستای قدیمیم تنگ شده ؛ واقعا تنگ شده ! اما مطمئنم این مقطع از زندگی که الان توش هستم قراره بیشترین دلتنگی رو در آینده براش داشته باشم . . .