- نیلوفر آبی -
- خورشید هنوز یک ستاره است
داستان حول محور ناتاشا و دنیل میچرخه
ناتاشا یه دختر واقع بینه که تصمیم گرفته به رویا اعتقادی نداشته باشه چون یه دروغه و زندگی فقط یسری اتفاقه که برای آدم میوفته و همش بستگی به واقعیات منطقی داره ؛ اینکه ناتاشا از رویا دست کشیده به خاطر داشتن پدر رویا پردازیه که سالها در آرزوی بازیگر شدن زندگی خودش و خانوادش رو به نابودی میکشونه و نه تنها بازیگر نمیشه بلکه باعث نا امیدی و بدبختی خانوادش میشه که به جای داشتن یه کار درست و درمون همه عمرشو صرف کاری کرد که رویاش رو داشت ولی هیچوقت توش موفق نشد .
از طرفی دنیل کاملا توی رویاهاش زندگی میکنه و واقعا به واقعیت زندگی اهمیت نمیده ، رویای اون شاعر شدنه ، ناتاشا معتقده شاعر شدن اون رو به هیچ جایی نمیرسونه ، شاید خود دنیل هم اینو بدونه ولی باز هم از رویاش دست بر نمیداره ..
شاید خیلی از رویا پردازا در سراسر جهان اینو بدونن که حتی اگه خیلی هم برای رویاهاشون تلاش کنن در نهایت ممکنه هیچ چیز اونجوری که میخوان اتفاق نیوفته و مسیر زندگی جوری پیش بره که هیچوقت راجبش رویا پردازی نمیکردن ، اونا میدونن خیلی از رویا هاشون فقط رویاست و توی دنیای واقعی جایی نداره ! اما به قول دنیل 《 رویاپردازی کسی رو نمی کُشه 》 ، اما رویا باعث میشه احساس کنیم زنده ایم ، باعث میشه به خاطرش زندگیمون رو به جریان بندازیم ، ما برای رویاهامون تلاش می کنیم حتی اگه هیچ تضمینی وجود نداشته باشه که بهش برسیم رویا باعث میشه با فکر کردن بهش قلبمون تند تر بزنه و این زندگی کسل کننده و بی هیجان رو بشوره و با خودش ببره ، حتی اگه احمقانه باشه ! ؛ شاید فقط برای همینه که ما رویا پرداز ها وجود داریم !