اون سالی که از قم اومدیم اهواز و من شاگرد جدید کلاسمون بودم و دبیر مطالعات تا منو دید بغلم کرد حتی لپمو ناز کرد
بعدش چون کلا اهوازیا خونگرمن سریع همه شون باهام دوست شدن و میومدن دور و برم
یه دختر بود اسمش حدیث بود همش بهم میگفت موهات قشنگه و اینا خیلی خوشم میومد ازش نمیدونم چرا .. دلم براشون تنگ شده ، مخصوصا معلمام
سال قشنگی بود واقعا ، کاش می شد برگردم
میخواستم زبان بخونم ولی متاسفانه ویدیو های آشپزی منو وادار کردن برم یه چیزی درست کنم
- نیلوفر آبی -
چالش یک ماههی نوشتن، خاطرات اردیبهشت! هر روز درباره یکی از این موضوعها داستان یا خاطره یا حرف دلت
روز نهم :
باهاشون بازی میکنم
سعی میکنم بخندونمشون
ولی اگه رو اعصابم برم عصبی میشم
ولی در کل دوسشون دارم .
- نیلوفر آبی -
چالش یک ماههی نوشتن، خاطرات اردیبهشت! هر روز درباره یکی از این موضوعها داستان یا خاطره یا حرف دلت
روز دهم :
اکثر دردامو درک نکردن چون اصلا نشون ندادم ولی شاید جزو دردای روحی تنها بودن و اضطراب و کسی درکم نکرده