¤سیل خوزستان
چشم هایش را که باز کرد توی چادر حلال احمر بود.
—پسرم کجاست؟
—بردنش فرودگاه
خودش را به فرودگاه رساند.نفس زنان می دوید و پسرس را صدا میزد.
روی پله یکی از هواپیماها چهره آشـنایی دیـد. خون شقیقه اش را با آستین پاک کرد
و جلوتـر رفت.
پسرش روی شانه حاجی بود.
" @Lunaposh "